مروان كه از دور صحنه را با وحشت مىنگريست ، گفت : « مىبينيد ؟
سياهى به سياهى مىپيوندد و تمام صحنه را مىپوشاند و همچون ابرهاى سياه فشرده مىشوند . سپس از مردى كه كنارش بود پرسيد : « فرمانده اين لشكر كيست ؟ » گفت : عبداللّه بن على بن عبدالله عباسى است . « 1 »
جنگ عظيمى درگرفت و سيهجامگان و شيعيان كه بيابانها را با پرچم سياه خود پوشانده بودند و شعار انتقام خون شهداى اهل بيت پيامبر عليهم السلام و خون خواهى شهداى آن خاندان ، براى نبردى سرنوشتساز آمادهشان كرده بود ، چنان مردانه جنگيدند كه تلفات بىشمارى بر لشكر مروان وارد ساختند . جنگ زاب خود داستان مفصّلى در تاريخ و اشعار شعراى آن زمان دارد .
لشكر بنىاميه شكست فاحشى خورد و بسيارى از سران بنىاميه كشته شدند ؛ بيشتر آنان در رودخانهء زاب غرق شدند . مروان و جمعى از بنىاميه و يارانش نيز به شام گريختند . بنىعباس و شيعيان و سيهجامگان ، آنان را تا شام تعقيب كردند . مروان با همراهانش از آن جا به مصر گريخت و در مصر به چنگ شيعيان و صالح بن على عباسى افتاد و كشته شد . « 2 »
صالح گفت : عجب ! اگر چنين باشد ، نبايد حتّى يك نفر از شما را زنده نگه دارم . مگر شما بر ما رحم كرديد ؟ شما با ابراهيم امام و زيد و يحيى و مسلم بن عقيل چه كرديد ؟ آيا آنان را نكشتيد ؟ از همه بالاتر ، مگر شما بهترين مردم روى زمين - يعنى حسين بن على عليه السلام - و برادران و فرزندان و افراد خاندانش را نكشتيد ؟ شما مگر زنان اهلبيت را به اسارت نبرديد ؛
هامش
( 1 ) - شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 7 ، ص 134 .
( 2 ) - شرح نهجالبلاغه ، ابن ابى الحديد ، ج 7 ، ص 151 ، 152 ؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 264 .