مردى به نام « خالد » مىگويد :
در محضر امام چهارم عليه السلام نشسته بوديم ، امام فرزندش ، زيد ، را صدا زد اين كودك با شتاب بهسوى پدر مىآمد كه ناگاه به زمين خورد و صورتش آسيب ديد و خون از آن جارى شد . امام بىدرنگ ، او را از زمين بلند كرد و در حالى كه خون را از رويش پاك مىكرد ، با دلسوزى ، فرمود : عزيزم ، تو را در پناه خدا قرار مىدهم از اين كه تو همان زيدى باشى كه در كناسهء كوفه به دار آويخته مىشود . « 1 »
يونسبنجناب نقل مىكند :
خدمت امام باقر عليه السلام به مكتب مىرفتيم . روزى امام ، زيد را طلبيد و به او بسيار ابراز محبت نمود و گرم گرفت و آن گاه وى را در آغوش خود فشرد و با حالتى آميخته با اندوه و تأثر ، فرمود : برادر عزيز ، تو را در پناه خدا قرار مىدهم از اين كه همان شخصى باشى كه در كناسهء كوفه به دار آويخته مىشود . « 2 »
امام پنجم در تكريم زيد عليه السلام فرمودند :
« هذا سيّدُ اهلِ بيته والطالِبُ بِاوتارهِم . » « 3 »
اين بزرگ خاندان خويش است و به خونخواهى آنان برخواهد
هامش
( 1 ) - قَالَ خَالِدُ مَولى آل الزبير : « كُنَّا عِنْدَ عَلىِّبنالحُسَينِ ، فَدَعا ابْناً لَهُ ، يُقالُ لَهُ « زَيْدٌ » فَكُبَّ لِوجهِه و جَعلَ يَمسحُ الدَّمَ عَن وَجهِه و يَقولُ : اعِيذُكَ بِاللَّهِ ان تكونَ زيداً المصلوبَ بِالكناسةِ . . . » ( مقاتل الطالبيين ، ص 89 . )
( 2 ) - همان .
( 3 ) - بحارالانوار ، ج 46 ، ص 170 ؛ امالى ، شيخ صدوق ، ص 275 ؛ تنقيح المقال ، حرف « زى » .