به جست و جو پرداختند و ديرى نگذشت كه فردى را كشان كشان به نزد مختار آوردند . آرى ، او حرمله بود . تا چشم مختار به او افتاد ، با لحن تندى فرياد زد : خدا را شكر كه به چنگم افتادى ! وبىدرنگ ، فرياد زد : جلّاد ، جلّاد .
جلّادان جلو آمدند . مختار دستور داد : اول دو دست او را قطع كنيد .
( همان دو دستى كه با يكى كمان را مىگرفت و با ديگرى تير را رها مىكرد ؛ يك بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت ، يك بار چشم ابىالفضل عليه السلام را نشانه رفت و يك بار هم قلب حسين عليه السلام را شكافت . ) سپس فرياد زد : دو پايش را هم قطع كنيد !
مأموران اجرا كردند . آن گاه صدا زد : آتش ، آتش .
فوراً چوبهاى خشك و نازكى را روى بدن نيمه جان او ريختند و آن را به آتش كشيدند . »
منهال مىگويد : « از تعجّب بلند گفتم : سبحان اللَّه !
مختار گفت : علّت اين جملهاى را كه گفتى چه بود ؟ !
گفتم : گوش كن تا برايت بگويم و ماجراى نفرين امام سجاد عليه السلام را برايش تعريف كردم .
مختار با تعجب پرسيد : خودت از امام اين نفرين را شنيدى ؟ !
گفتم : بلى . مختار از اسبش پياده شد و دو ركعت نماز خواند و سجدهاش را طولانى كرد ، سپس برخاست و سوار شد و تا آن وقت جسد حرمله به زغال تبديل شده بود . با هم بهراه افتاديم تا به در منزل ما نزديك شديم . من مختار را براى رفع خستگى و خوردن شربت به منزل دعوت
پيامدهاى عاشورا ( فارسي ) — صفحة 193
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
ص١٩٣