امام حسن آمد و شروع بگريه و زارى نمود ، امام عليه السّلام به وى ترحم كرد و دعا نمود تا آن شخص به حالت اوليه بازگشت .
3 - در كتاب مناقب از اسماعيل بن ابان روايت مىكند كه گفت : عبور امام حسن عليه السّلام به مسجد پيغمبر اعظم اسلام صلّى اللَّه عليه و آله افتاد و گروهى از بنى اميه را در آنجا ديد كه با چشم به آن حضرت اشاره نمودند . اين موضوع در وقتى بود كه معاويه بحسب ظاهر به امر خلافت غلبه يافته بود ، وقتى امام حسن با اين منظره مواجه شد دو ركعت نماز خواند و به آنان فرمود : من متوجه اشارهء شما شدم ، ولى به خدا قسم شما هيچ روزى را سلطنت نميكنيد مگر اينكه ما دو روز مينمائيم ، اگر شما يك ماه سلطنت كنيد ما دو ماه به اين مقام خواهيم رسيد ، اگر شما يك سال سلطنت كنيد ما دو سال به اين مقام خواهيم رسيد . در زمان سلطنت شما ما ميخوريم ، مىآشاميم ، لباس ميپوشيم ، ازدواج ميكنيم و سوار مىشويم ، ولى شما در موقع سلطنت ما نميخوريد و نمىآشاميد و ازدواج نخواهيد كرد .
مردى گفت : اين موضوع چگونه عملى مىشود در صورتى كه شما بخشندهترين و رئوفترين و مهربانترين مردم ميباشيد و شما در زمان سلطنت اين گروه در امان باشيد ولى ايشان در زمان سلطنت شما در امان نباشند ! ؟
فرمود : به علت اينكه اينان با مكر شيطانى با ما دشمنى كردند و مكر و حيله شيطان هم ضعيف است . ولى ما بوسيلهء قدرت خدا با ايشان عداوت كرديم و قدرت خدا هم شديد و سخت است .
4 - در كتاب احتجاج از شعبى روايت مىكند كه گفت : معاويه وارد مدينه شد و پس از سخنرانى كه كرد در بارهء حضرت امير عليه السّلام سخنانى ناروا گفت امام حسن عليه السّلام هم برخاست و پس از اينكه حمد و ثناى خدا را بجاى آورد به معاويه فرمود : هيچ پيامبرى مبعوث نشد مگر اينكه يك وصى از اهل بيتش برايش تعيين شد و هيچ پيغمبرى نبود مگر اينكه يك دشمنى از ستم كيشان داشت .
حضرت امير بعد از پيامبر خدا وصى آن حضرت بود . من پسر على عليه السّلام ميباشم ، تو
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٨