لأعطين الراية غدا رجلا يحب اللَّه و رسوله و يحبه اللَّه و رسوله ، كرار غير فرار .
يعنى فردا پرچم را بدست مردى ( يعنى حضرت امير ) مىدهم كه خدا و رسول را دوست داشته باشد و خدا و رسول هم وى را دوست داشته باشند ، او مردى است بسيار حملهكننده و هرگز فرار ننموده است . سپس آن مرد ( يعنى حضرت امير ) باز نخواهد گشت تا اينكه خدا فتح و پيروزى را نصيب وى نمايد . آنگاه ابو بكر و عمر و غيرهما از مهاجرين و انصار خواهان آن پرچم شدند ولى پيغمبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم حضرت امير را كه چشمانش درد ميكردند خواست و آب دهان مبارك خود را در ميان چشمان مبارك آن حضرت ريخت و شفا يافتند رسول خدا بعد از اين جريان پرچم را به حضرت امير داد ، آن بزرگوار رفت و پرچم را باز نگردانيد تا خدا بمنت و لطف خود فتح و پيروزى را به وى نصيب كرد . اى معاويه اى دشمن خدا و رسول ؛ تو در آن روز در مكه بودى . آيا مىشود گفت : مردى كه براى خدا و رسول نصيحت مىكند با مردى كه دشمن خدا و رسول باشد يكسانند ! ؟
من به خدا قسم ميخورم كه قلب تو اسلام نياورد ، ولى زبانت ترسان بود ، زبان تو سخنى ميگفت كه در قلبت نبود .
شما را به خدا قسم مىدهم : آيا ميدانيد هنگامى كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله متوجه جنگ تبوك شد حضرت امير را در مدينه خليفهء خويشتن قرار داد ، بدون اينكه غضب و كراهتى داشته باشد ، آنگاه منافقين حضرت امير را براى اين موضوع سرزنش نمودند و آن بزرگوار برسول خدا گفت : مرا در مدينه مگذار ، زيرا من هرگز از تو تخلف نكردهام . پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله در جوابش فرمود : تو وصى و خليفهء منى همانطور كه هارون براى موسى بود ، سپس پيغمبر خدا دست حضرت امير را گرفت و فرمود : ايها الناس ! هر كس مرا دوست داشته باشد حقا كه خدا را دوست داشته است ، هر كسى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 71
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٧١