امام حسن عليه السّلام فرمود : سبحان اللَّه ! خانه خانهء تو است . در اين خانه بايد از طرف تو اجازه باشد . به خدا قسم اگر من ايشان را از لحاظ آن نظرى كه دارند مجاب كنم از ناسزا گفتن تو خجالت ميكشم ، و اگر آنان بر تو غالب شوند من از ضعف تو خجل ميشوم . تو بكدام يك از اين دو مطلب اقرار ميكنى و از كدام يك از آنها پوزش ميطلبى ؟ آيا نه چنين است كه اگر من ميدانستم اينان توطئه و اجتماعى كردهاند به شماره ايشان از بنى هاشم بهمراه خويشتن مىآوردم ، گرچه تنها بودن من با اجتماع نمودن آنان ، براى من وحشتناك است ، ولى در عين حال خداى عز و جل امروز و بعد از امروز ولى و ناصر من است اكنون ايشان بگويند تا من بشنوم . و لا حول و لا قوة الا باللَّه العلى العظيم .
عمرو بن عثمان بن عفان بسخن درآمد و گفت : من نظير امروز را نديدهام كه بعد از قتل عثمان بن عفان كه خليفه بود احدى از فرزندان عبد المطلب در روى زمين باقى باشد ، در صورتى كه : عثمان فرزند خواهر آنان بود ، در اسلام با فضيلت بود ، مقام و منزلت مخصوصى نزد پيغمبر خدا داشت . چه بد كردند كه كرامت خدا را مراعات ننمودند خون وى را به علت سركشى و فتنه و حسودى ريختند ، چيزى را مطالبه كردند كه براى آن اهليت نداشتند ، با آن همه سوابق و منزلتى كه عثمان نزد خدا و رسول و اسلام داشت ! واى ! اين چه ذلتى است كه حسن عليه السّلام و سائر فرزندان عبد المطلب كه كشندگان عثمان بشمار ميروند روى زمين راه بروند و عثمان به خون خويشتن غلطان باشد ! علاوه بر اينكه خون نوزده نفر از بنى اميه در جنگ بدر به گردن شما است ! پس از عمرو بن عثمان عمرو بن عاص سخنرانى كرد و پس از اينكه حمد و ثناى خدا را بجا آورد گفت : آرى ، اى پسر ابو تراب ! ( ابو تراب كنيهء حضرت امير است ) ما بدنبال تو فرستاديم تا از تو اقرار بگيريم كه پدرت ابو بكر صديق را مسموم كرد و در قتل عمر فاروق دست داشت و عثمان ذو النورين را مظلومانه كشت پدرت ادعاى چيزى را كرد كه حق وى نبود و در آن واقع شد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 66
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٦