داشتهام و از عتاب او حساب ميبردهام ، اگر من بدنبال وى بفرستم بين او و شما به انصاف رفتار ميكنم . عمرو بن عاص گفت : آيا خوف دارى ادعاى باطل وى بر حق ما و مرض او بر صحت ما رفعت يابد ؟ گفت : نه . عمرو بن عاص گفت :
پس بدنبال وى بفرست .
عتبه گفت : اين يك رأى و نظريهاى است كه من آن را نمىپسندم ، به خدا قسم شما اين استطاعت را نداريد با بيشتر و بزرگتر از آنچه كه در نفس خود مشاهده ميكنيد با وى ملاقات و مخاصمه نمائيد ، ولى او با بزرگترين قدرتى كه در خود مىبيند با شما مخاصمه خواهد كرد ، زيرا او از اهل بيتى است كه مرد مخاصمه و مجادله ميباشند .
هنگامى كه بدنبال امام حسن عليه السّلام فرستادند و فرستادهء ايشان به امام حسن گفت : معاويه تو را ميخواهد . فرمود : چه افرادى نزد معاويه هستند ؟ گفت :
فلان و فلان و نام آنان را يكى يكى گفت . امام حسن عليه السّلام فرمود : آنان چه منظورى دارند ! ؟ خدا كند سقف بر سر ايشان خراب شود و عذاب از جايى كه نمى - دانند نصيب آنان شود ! ؟
آنگاه پس از اينكه به كنيز خود فرمود : لباسهاى مرا بياور گفت :
اللهم انى ادرأ بك في نحورهم ، و اعوذ بك من شرورهم ، و استعين بك عليهم ، فاكفنيهم بما شئت و انى شئت من حولك و قوتك يا ارحم الراحمين .
سپس بفرستادهء معاويه فرمود : اين كلمات فرج است كه من خواندم .
موقعى كه امام حسن نزد معاويه آمد معاويه به وى خوش آمد و تحيت گفت و با آن حضرت مصافحه نمود . امام حسن بمعاويه فرمود : اين تحيتى كه به من گفتى دليل بر سلامتى و اين مصافحهاى كه كردى بر امنيت خواهد بود ؟ معاويه گفت :
آرى ، اين گروه سخن مرا نشنيدند و بدنبال تو فرستادهاند تا از تو اقرار بگيرند كه عثمان مظلومانه كشته شد ، پدر تو او را كشت ، اكنون سخن ايشان را گوش بده و آنان را مجاب نما ، بدون اينكه از طرف من مانعى داشته باشى .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 65
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٦٥