عبيد اللَّه ببريم .
امام حسين در جوابش فرمود : مرگ به تو از اين آرزو نزديكتر است . سپس امام حسين بيارانش فرمود : برخيزيد و سوار شويد ، آنان سوار شدند و در انتظار سوار شدن زنان ماندند . وقتى زنان سوار شدند امام عليه السّلام به اصحاب خود فرمود :
برگرديد ! هنگامى كه خواستند بازگردند لشكر حر مانع شدند . امام حسين عليه السّلام به حر فرمود :
ثكلتك امك ما تريد
! ؟ يعنى مادرت برايت گريه كند چه منظورى دارى ! ؟ حر در جواب امام حسين گفت : آيا نه چنين است كه اگر كسى از عرب غير از تو كه در چنين حالى هستى نام مادرم را ميبرد من نيز نام مادر او را ميبردم و ( ميگفتم ) مادرت برايت گريان شود . ولى به خدا قسم من راجع بنام مادر تو راهى ندارم جز اينكه حتى - المقدور نام او را به خوبى ببرم .
امام حسين به حر فرمود : چه منظورى دارى ؟ گفت : منظور من اين است كه تو را نزد امير عبيد اللَّه ببرم .
امام عليه السّلام فرمود : به خدا قسم كه من تابع تو نخواهم شد .
حر گفت : به خدا قسم من هم تو را رها نخواهم كرد . سه مرتبه اين مقاله بين آنان رد و بدل شد . موقعى كه گفتگوى ايشان به طول انجاميد حر گفت : من مأمور نيستم با تو جنگ نمايم . فقط مأموريت من اين است كه تو را وارد كوفه كنم ، اكنون كه اين مطلب را نمىپذيرى پس راهى را انتخاب كن كه نه داخل كوفه و نه وارد مدينه شوى و بدين وسيله مراعات انصاف شده باشد تا من نامهاى براى ابن زياد بنويسم . شايد خدا راهى پيش بياورد و عافيت را نصيب من نمايد كه من در امر تو مداخله ننمايم . اكنون از اين طريق برو .
امام حسين از راه عذيب و قادسيه رفت و حر نيز با لشكر خود با آن حضرت به راه افتاد .
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 427
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٢٧