تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 381

مساهمون:

ص٣٨١

وقتى نزديك قصر ابن زياد رسيد گويا احساس خطر كرد ، لذا به حسان بن - خارجه گفت : اى پسر برادر ! به خدا قسم من از اين مرد بيمناك ميباشم ! تو چه صلاح ميدانى ! ؟ او گفت : اى عمو ! خوفى براى تو نيست . فال بد مزن ! ولى حسان نميدانست ابن زياد به چه منظورى بدنبال هانى فرستاده بود . وقتى هانى نزد ابن زياد كه گروهى نزد او بودند وارد شد و چشم ابن زياد به او افتاد به هانى گفت : اتتك بحائن رجلاه « 1 » هنگامى كه هانى به ابن زياد نزديك شد ابن زياد به شريح قاضى كه نزد او بود گفت :

اريد حبائه و يريد قتلى * عذيرك من خليلك من مراد
يعنى من زنده بودن او را در نظر دارم و او تصميم قتل مرا دارد . عذر خود يا عذر خواه خود را از قبيلهء مراد بياور . ابن زياد در ابتداء كه وارد كوفه شده بود نسبت به هانى اكرام و ملاطفت ميكرد . هانى گفت : ايها الامير ! مگر چه خبر شده ! ؟ ابن زياد گفت : اى هانى بن - عروه دست بردار ! اين كارهائى است كه تو در خانهء خود بر عليه امير المؤمنين يعنى يزيد و عموم مسلمين انجام ميدهى ! ؟ تو مسلم بن عقيل را داخل خانهء خود ميكنى و براى او جمعيت و سلاح جمع مينمائى و مردان را در خانه‌هاى اطرافت جمع‌آورى ميكنى و مع ذلك گمان مينمائى اين مطلب بر من مخفى است ! ؟ هانى گفت : من اين امور را انجام نداده‌ام و مسلم هم در خانهء من نيست . ابن زياد گفت : آرى تو اين كارها را كرده‌اى ! وقتى قيل و قال در ميان
هامش
( 1 ) يعنى بپاى خود بسوى مرگ آمدى . اين عبارت ضرب المثلى است در عرب . شرح و بسط اين مثل را از كتاب مجمع الامثال ميدانى در ذيل شمارهء - 57 - مطالعه فرمائيد - مترجم .