تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 384

مساهمون:

ص٣٨٤
يكى از پاسبانان را بگيرد و از خود دفاع نمايد ولى آن پاسبان شمشير خود را پس گرفت . ابن زياد به هانى گفت : تو خارجى شدى ! ؟ ريختن خون تو حلال شده ، او را بكشيد و در ميان يكى از اطاقها زندانى كنيد و در را به روى وى قفل نمائيد و چند نفر پاسبان را محافظ او قرار دهيد ! پس از اين اعمال زشت ابن زياد حسان بن اسماء قيام كرد و به ابن زياد گفت : اين بهانه‌جوئىها را رها كن ! تو بما دستور دادى كه هانى را نزد تو آورديم ، اكنون بينى و صورت او را شكستى و خون وى را به محاسن شريفش جارى كردى و گمان ميكنى كه او را خواهى كشت ! ؟ ابن زياد گفت : تو نيز اينجا بودى ؟ سپس دستور داد تا مشتى به سينهء حسان بن اسماء زدند و او را با پشت گردنى در يك گوشه از مجلس جاى دادند . محمّد بن اشعث گفت : ما نظريهء امير را مىپسنديم ، خواه بر له و خواه بر عليه ما باشد . زيرا امير حق تأديب دارد وقتى به گوش عمرو بن حجاج رسيد كه هانى كشته شد . او با قبيلهء مذحج قيام نمود و دار الامارهء ابن زياد را محاصره كرد . سپس فرياد زد من عمرو بن حجاج هستم و اينان شهسواران و رجال قبيلهء مذحج ميباشند ما كه خليفه را خلع نكرده‌ايم و از مسلمانان مفارقت ننموده‌ايم ، زيرا آنان شنيده بودند كه هانى شهيد شده و اين موضوع بنظرشان بزرگ آمده بود . وقتى به ابن زياد گفته شد : شهسواران قبيلهء مذحج . بر در قصر ايستاده ( و تصميم جدال دارند ) ابن زياد به شريح قاضى گفت : نزد هانى برو ، ببين اگر زنده است نزد آنان برو و بگو : هانى زنده است ، كشته نشده . هنگامى كه شريح نزد هانى آمد و چشم هانى به وى افتاد در حالى كه خون‌هايش بريش مباركش مىچكيد گفت : اى خدا ! ؟ اى مسلمانان ! آيا خويشاوندان من هلاك شده‌اند ؟ اهل دين كجايند اهل شهر كجايند ؟ ناگاه صداى ضجه‌اى را از در قصر شنيد و گفت :