نمود و در حالى كه شيهه ميزد متوجه خيمههاى آن بزرگوار گرديد . هنگامى كه دختران پيغمبر خدا شيههء اسب را شنيدند و خارج شدند ديدند اسب امام عليه السّلام بدون راكب برگشته ! دريافتند كه امام حسين شهيد شده است - ام كلثوم دختر حضرت امير عليه السّلام در حالى كه دست خود را روى سر نهاده بود ناله و ندبه ميكرد و ميگفت : وا محمّداه ! اين حسين تو است كه عريان است ، عمامه و رداى او را بغارت بردهاند ! سپس سنان بن انس سر مبارك امام حسين را در حالى نزد ابن زياد آورد كه اين شعر را ميخواند :
1 -
املاء ركابى فضة و ذهبا * انا قتلت الملك المحجبا
2 -
قتلت خير الناس اما و ابا * و خيرهم اذ ينسبون نسبا
1 - يعنى ركاب مرا پر از نقره و طلا كن ، زيرا من پادشاه محجوب و محترمى را كشتهام .
2 - من شخصيتى را شهيد نمودهام كه از لحاظ مادر و پدر و حسب و نسب بهترين مردم مىباشد .
عبيد اللَّه بن زياد به سنان گفت : واى بر تو ! اگر ميدانستى كه حسين از نظر پدر و مادر بهترين مردم است پس چرا او را شهيد نمودى ! ؟ سپس دستور داد تا گردن سنان را زدند و بدوزخش روانه كردند .
ابن زياد شخصى را نزد ام كلثوم دختر حضرت امير فرستاد و گفت : سپاس مخصوص آن خدائى است كه مردان شما را كشت ، ديدى خدا با شما چه كرد ! ؟
ام كلثوم فرمود : اى پسر زياد ! اگر چشم تو بكشتن امام حسين روشن شود مدت طولانى بود كه چشم جدش به آن حضرت روشن ميشد ، زيرا كه جدش او را ميبوسيد و او را بر گردن خود سوار مىكرد .
اى پسر زياد ! در اين فكر باش ، جواب جدش پيامبر خدا را چه خواهى گفت ، زيرا آن بزرگوار خصم تو خواهد بود .