تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 349

مساهمون:

ص٣٤٩
بعد از على بن الحسين حضرت قاسم بن الحسن عليهما السّلام در حالى براى جهاد با آن نابكاران قيام كرد كه اين رجز را ميخواند :
لا تجزعى نفسى فكل فان * اليوم تلقين ذرى الجنان
يعنى اى نفس من جزع و فزع منماى ! زيرا هر كسى فانى خواهد شد . امروز اعلى درجات بهشت را ملاقات خواهى كرد . سپس تعداد سه نفر مرد از لشكر ابن سعد را كشت و پس اينكه تير خورد از بالاى اسب سقوط كرد و شهيد شد . هنگامى كه امام حسين به طرف راست و چپ نظرى كرد و كسى را نديد سر خود را بجانب آسمان بلند كرد و فرمود : پروردگارا ! تو مىبينى كه چه عملى با فرزند پيغمبرت انجام داده مىشود . در همين موقع بود كه قبيلهء بنى كلاب بين امام حسين و بين آب فرات حائل شدند . سپس تيرى بجانب آن بزرگوار پرتاب شد كه به گلوى مباركش فرو رفت و از بالاى اسب سقوط نمود . آنگاه تير را خارج كرد و بدور انداخت . پس از اين جريان كف دست خود را زير گلوى مقدسش ميگرفت وقتى پر از خون ميشدند خونها را به سر و محاسن مبارك خود ميماليد و ميفرمود : من خدا را در حالى ملاقات ميكنم كه غرقه به خون خود ميباشم . اين بفرمود و با سمت چپ صورت مباركش به زمين افتاد . در همين حال بود كه سنان بن ايادى و شمر بن ذى الجوشن عامرى با گروهى از اهل شام آمدند تا بالاى سر امام حسين رسيدند . بعضى از آن ستمكيشان به ديگران ميگفتند : چرا منتظريد ! ؟ كار اين مرد را تمام كنيد ! ؟ تا راحت شود . سنان بن انس ايادى پياده شد و پس از اينكه محاسن شريف امام حسين را بدست گرفت با شمشير به گلوى مبارك امام حسين ميزد و ميگفت : به خدا قسم من سر تو را جدا ميكنم در صورتى كه ميدانم تو پسر پيغمبر خدا و از لحاظ پدر و مادر بهترين مردم ميباشى ! اسب امام حسين عليه السّلام جلو رفت ، يال و پيشانى خود را به خون آن حضرت رنگين