تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 270

مساهمون:

ص٢٧٠
امام حسين و امروز گريان شدى ! ؟ فرمود : براى اين حسينم اشك ميريزم كه گروهى از طائفهء ستمكيش و كافر بنى اميه او را شهيد خواهد كرد ، خدا آنان را لعنت كند ! و شفاعت مرا در روز قيامت نصيب ايشان ننمايد ! اين حسينم را مردى شهيد مىكند كه دين مرا خراب مىكند و بخداى بزرگ كافر مىشود . سپس فرمود : پروردگارا ! من همان چيزى را براى اين دو فرزندم ميخواهم كه حضرت ابراهيم براى ذريهء خويشتن خواست . بار خدايا ! اين حسنين را با آن كسى كه ايشان را دوست داشته باشد دوست بدار و كسى كه بغض ايشان را داشته باشد به قدر ظرفيت آسمان و زمين لعنت كن ! 2 - صدوق در كتاب امالى از ابن عباس روايت مىكند كه گفت : من در آن سفرى كه حضرت امير متوجه صفين شد با آن بزرگوار بودم . وقتى حضرت امير به نينوا كه نزديك شط فرات است رسيد با بلندترين صدا به من فرمود : آيا ميدانى اينجا چه موضعى است ؟ گفتم : نه يا امير المؤمنين . فرمود : اگر تو نظير من از اين موضع آگاه ميبودى از اينجا عبور نميكردى تا مثل من گريه كنى ! ! آنگاه آن بزرگوار بقدرى گريه كرد كه ريش مباركش خيس شد و اشكهايش به سينهء مقدسش فرو ريخت ! ما نيز با آن حضرت شروع بگريه نموديم آن بزرگوار ميفرمود : آه ! آه ! مرا با آل ابو سفيان چه كار ! مرا با آل حرب كه حزب شيطان است و دوستداران كفر چه كار ! اى ابا عبد اللَّه ! صابر باش ، زيرا پدر تو نيز مثل آنچه تو از ايشان خواهى ديد ديده است . سپس آن حضرت آب خواست و براى نماز وضو گرفت و آنچه را كه خدا خواست نماز خواند و نظير مرتبهء اول شروع به سخنرانى نمود و بعد از نماز ساعتى خواب رفت . آنگاه بيدار شد و فرمود : يا بن عباس ! گفتم : لبيك من اينجا حاضرم . فرمود : ميخواهى اين خوابى كه چند لحظه قبل ديدم برايت بگويم ؟ گفتم : چشمان تو بخواب خوش روند . يا امير المؤمنين خير است . فرمود : گويا ، ديدم مردانى از آسمان فرود آمدند كه پرچم‌هاى سفيدى