تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
به حضرت رسول گفت : آيا اين حسين را دوست دارى ؟ فرمود : آرى ، من خيلى او را دوست دارم ، وى فرزند من است آن ملك گفت : امت تو به زودى او را شهيد مينمايند . فرمود : آيا امت من پسرم را ميكشند ! ؟ گفت : آرى ، آيا مايل هستى مقدارى از آن تربتى كه حسين را روى آن شهيد ميكنند به تو نشان دهم فرمود : آرى . سپس آن ملك مقدارى خاك قرمز رنگ كه خوشبو بود به پيغمبر خدا نشان داد و گفت : هر گاه اين تربت مبدل به خون شود علامت اين است كه پسر تو شهيد شده است ، راوى ميگويد : به من خبر داده شد آن ملك ميكائيل بود . 11 - نيز در كتاب امالى شيخ از زينب بنت جحش كه زوجهء رسول خدا بود نقل مىكند كه گفت : يك روز پيغمبر اعظم صلّى اللَّه عليه و آله در اطاق من خوابيده بود كه امام حسين عليه السّلام آمد من نميگذاشتم حسين نزد آن حضرت برود ، زيرا ميترسيدم آن بزرگوار را بيدار كند . وقتى من از حسين غفلت كردم ديدم بحضور جد بزرگوارش رفته و روى شكم مبارك آن حضرت نشسته و روى ناف آن حضرت بول كرده ؟ وقتى من خواستم آن بزرگوار را از روى سينهء پيامبر خدا بردارم رسول اكرم به من فرمود : بگذار تا بول فرزندم تمام شود . موقعى كه بول حسين تمام شد حضرت رسول وضوء گرفت و شروع به نماز كرد . هر وقت آن بزرگوار به سجده ميرفت امام حسين به پشت مقدس آن حضرت سوار ميشد . پيامبر خدا بقدرى سجده را طولانى ميكرد تا امام حسين فرود مىآمد و هنگامى كه پيغمبر برميخواست امام حسين همچنان به پشت آن حضرت بود تا نماز تمام شد . ناگاه ديدم رسول اعظم صلّى اللَّه عليه و آله دست مبارك خود را باز كرد و فرمود : اى جبرئيل نشان بده ، نشان بده ! من به آن حضرت گفتم : يا رسول اللَّه ! امروز يك عملى انجام دادى كه هرگز انجام نداده بودى ! ؟ فرمود : آرى ، جبرئيل نزد من آمد و در بارهء مصيبت فرزندم حسين به من تسليت و تعزيت گفت ، و خبر داد : امتم او را خواهند كشت و اين خاك قرمز را براى من آورد .