تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 191

مساهمون:

ص١٩١
بردند . هنگامى كه اين خبر به امام حسين رسيد فرمود : من آنان را بر حذر داشتم ولى قبول نكردند . سپس آن حضرت فورا برخاست و نزد والى رفت . والى گفت : شنيده‌ام غلامان تو را كشته‌اند ، خدا به تو اجرى عطا كند ! امام حسين عليه السّلام به والى فرمود : من تو را از آن افرادى كه ايشان را كشته‌اند آگاه ميكنم . تو آنان را تحت تعقيب قرار بده ! والى گفت : يا بن رسول اللَّه ! آيا تو آنان را ميشناسى ؟ فرمود : آرى ، همين طور كه تو را ميشناسم . اين مرد هم كه مقابل شما است از آن سارقين مىباشد . آن مرد به امام حسين گفت : چرا مرا هدف قرار دادى و از كجا ميدانى كه من از ايشانم ! ؟ امام عليه السّلام فرمود : اگر براى تو بگويم سخن مرا تصديق ميكنى ؟ گفت : آرى به خدا قسم . فرمود : تو با فلان و فلان خارج شدى ، آنگاه كليهء آن افراد را معرفى نمود و فرمود : چهار نفر از آنان از غلامان مدينه و ما بقى از جيشان مدينه بودند . والى مدينه به آن مرد گفت : به حق صاحب اين قبر و منبر قسم يا بايد راست بگوئى يا اينكه گوشت بدن تو را با تازيانه ميسوزانم . آن مرد گفت : به خدا قسم كه حسين دروغ نگفت ، بلكه راست گفت ، گويا امام حسين با ما بوده است . والى عموم آنان را احضار كرد و پس از اينكه اقرار نمودند گردن همه را زد ! ! 6 - نيز در كتاب خرائج مينگارد : روايت شده : مردى بحضور امام حسين عليه السّلام مشرف شد و گفت : من آمده‌ام در بارهء تزويج فلان زن كه ثروتمند است با تو مشورت نمايم . امام عليه السّلام فرمود : اين ازدواج را صلاح نميدانم . آن مرد كه نيز متمول بود توجهى بدستور امام حسين نكرد و با آن زن ازدواج نمود . طولى نكشيد كه آن مرد نيازمند گرديد . امام حسين به او فرمود : من به تو اشاره كردم ولى گوش ندادى . اكنون وى را رها كن ! زيرا خدا بهتر از اين زن را