رسول خدا و حبيبش ( يعنى امام حسن ) حائل ميشوى و نميگذارى جنازهء وى را نزد جدش دفن كنند ! بازگرد ! زيرا خدا كار را درست كرد جنازهء امام حسن را نزد مادرش ( فاطمه بنت اسد ) به خاك سپردند ، به خدا قسم كه امام حسن بلطف خدا نزديك و شما از خدا دور شديد ! وا مصيبتاه ! برگرد ، آنچه را كه تو را خوشحال مىكند ديدى .
ابن عباس ميگويد : عايشه با صوتى خشمناك متوجه من شد و با بلندترين صدا فرياد زد : آيا جنگ جمل را فراموش ننمودهايد ! اى پسر عباس ! شما افرادى كينه ورز هستيد ! من گفتم : آرى و اللَّه ، اهل آسمانها هم جنگ جمل را فراموش نكردهاند ، پس چگونه مىشود اهل زمين آن را فراموش نمايند . سپس عايشه در حالى بازگشت اين شعر را ميخواند : عصاى خود را انداخت و به مسافرت نرفت .
همچنان كه بوسيلهء آمدن مسافر چشمش روشن مىشود .
23 - در كتاب خرائج روايت مىكند كه امام حسن عليه السّلام به اهل خود ميفرمود :
من بوسيلهء زهر شهيد ميشوم همانطور كه پيغمبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم شهيد شد . گفتند چه كسى تو را مسموم مينمايد ؟ فرمود : جعده دختر اشعث بن قيس ، زيرا معاويه وى را تحريك مىكند و اين دستور را به او ميدهد . گفتند : پس جعده را از خانهات خارج و از نفس خود دور كن ! فرمود : چگونه او را خارج كنم در صورتى كه هنوز عملى انجام نداده است اگر من وى را خارج كنم باز هم مرا ميكشد ! اضافه بر اينكه نزد مردم عذرى خواهد داشت .
چند صباحى نگذشت كه معاويه مال قابل توجهى براى جعده فرستاد و او را تطميع كرد كه مبلغ صد هزار درهم نيز از برايش بفرستد و او را براى يزيد تزويج نمايد ، به شرط اينكه آن زهرى را كه براى جعده فرستاد بخورد امام حسن دهد .
وقتى امام حسن عليه السّلام كه روزه بود وارد منزل شد ، در موقع افطار كه روز بسيار گرمى بود جعده يك شربت شير كه همان زهر را در ميان آن ريخته بود بجاى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 164
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٤