تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 108

مساهمون:

ص١٠٨
به آنان خشمناك گردند . بنى زبير كارزار كنند تا فانى شوند . بنى اميه صبور و حليم باشند تا پيش مردم محبوب گردند . 16 - در كتاب امالى شيخ نقل مىكند كه عمرو بن عثمان بن عفان در بارهء آمدن اسامة بن زيد در مدينه راجع به يكى از ديوارهاى مدينه مخاصمه نمود و اين خصومت را نزد معاويه بردند ، كار آنان به جائى كشيد كه بنزاع پرداختند عمرو به اسامه گفت : با من نزاع ميكنى در صورتى كه تو غلام من هستى ؟ اسامه گفت : به خدا قسم من غلام تو نيستم ، بلكه دوست ندارم كه در حسب و نسب تو باشم ، بلكه مولاى من پيامبر اسلام صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم مىباشد . عمرو گفت : آيا نمىشنويد اين غلام با من چكار مىكند ! آنگاه عمرو متوجه اسامه شد و گفت : اى پسر زن سياه چهره ! چه باعث شد كه تو طغيان و سركشى ميكنى ! ؟ اسامه گفت : تو بيشتر از من طغيان مينمائى ، مرا به جهت مادرم ملامت مكن ! به خدا قسم كه مادر من از مادر تو بهتر است ، زيرا مادر من ام ايمن مىباشد كه كنيز رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم بود و آن حضرت بمادر من بيشتر از يك مرتبه مژده بهشت داد . پدر من نيز از پدر تو بهتر بود . پدر من كه نامش زيد حارثه بود يار و محبوب و غلام پيغمبر اسلام بشمار ميرفت . پدرم در جنگ موته در راه خدا و رسول شهيد شد ، من بر پدر تو امير بودم . بلكه به افرادى كه از پدر تو بهتر بودند از قبيل ابو بكر ، عمر ، ابو عبيده و افراد شريف مهاجرين و انصار امير بودم . پس چگونه به من فخريه ميكنى اى پسر عثمان ! ! عمرو گفت : اى مردم ! آيا نميشنويد اين غلام به من چه ميگويد ! ؟ ناگاه مروان بن حكم برخاست و نزديك عمرو بن عثمان نشست . امام حسن عليه السّلام هم برخاست و نزديك اسامه نشست . سعيد بن عاص برخاست و پهلوى عمرو نشست . عبد اللَّه بن جعفر هم برخاست و نزديك اسامه نشست . وقتى معاويه با اين منظرهء دودستگى
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسن مجتبى ع ) ( فارسي ) — صفحة 108 | العلامة المجلسي / محمدجواد نجفى