تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بانوى آب و آفتاب ( طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 214

مساهمون:

ص٢١٤
پدر جان ! من جانم را گم كرده‌ام . جگرم را گم كرده‌ام . قلبم را گم كرده‌ام . ( ص 73 كتاب ) اما بشنويد از ام‌المصائب كه چگونه با ام‌الائمه سخن مىگويد . هشتمين فصل كتاب زبان حال زينب خردسال است با مادرى كه از اين پس سجاده‌اش سجده‌گاه اوست . . . . و مشخص است كه اگر مادرِ همه مصيبتها بخواهد سخن بگويد ، چگونه مىگويد . آرى ، او مىخواهد در لابلاى كلمات خويش مقدمات كربلا را تشريح كند . او از در نيم سوخته مىگويد پيش از آنكه از خيمه‌هاى نيم سوخته سخن به ميان آورد . از ميخ آهنين مىگويد قبل از آنكه از تازيانه حرفى بزند . از ريسمانى مىگويد كه بر گردن خورشيد افتاد ، پيش از آنكه از خدنگى بگويد كه سينه دريا را شكافت ! و اگر هيچ نگويد ، همين چند جمله‌اش يك دريا حرف در دل خويش دارد : تو از على خسته‌تر ، على از تو خسته‌تر ، تو از على مظلوم‌تر ، على از تو مظلوم‌تر . هر دو به خانه آمديد ، اما چه آمدنى . تو چون كشتى شكسته ، پهلو گرفتى . و پدر درست مثل چوپان كه گوسفندانش ، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند ، غم آلوده ، حسرت زده و در عين حال خشمگين خود را به خانه انداخت . قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد ، به اين سنگينى نيست . پدر هنگام تغسيل ، روىتو را خواهد ديد و بازوى تو را و پهلوى تو را . و پدر را از اين پس هزار عاشورا است . ( ص 87 كتاب )