پدر جان ! من جانم را گم كردهام . جگرم را گم كردهام . قلبم را گم كردهام . ( ص 73 كتاب )
اما بشنويد از امالمصائب كه چگونه با امالائمه سخن مىگويد .
هشتمين فصل كتاب زبان حال زينب خردسال است با مادرى كه از اين پس سجادهاش سجدهگاه اوست . . . . و مشخص است كه اگر مادرِ همه مصيبتها بخواهد سخن بگويد ، چگونه مىگويد .
آرى ، او مىخواهد در لابلاى كلمات خويش مقدمات كربلا را تشريح كند . او از در نيم سوخته مىگويد پيش از آنكه از خيمههاى نيم سوخته سخن به ميان آورد .
از ميخ آهنين مىگويد قبل از آنكه از تازيانه حرفى بزند .
از ريسمانى مىگويد كه بر گردن خورشيد افتاد ، پيش از آنكه از خدنگى بگويد كه سينه دريا را شكافت !
و اگر هيچ نگويد ، همين چند جملهاش يك دريا حرف در دل خويش دارد :
تو از على خستهتر ، على از تو خستهتر ، تو از على مظلومتر ، على از تو مظلومتر .
هر دو به خانه آمديد ، اما چه آمدنى .
تو چون كشتى شكسته ، پهلو گرفتى .
و پدر درست مثل چوپان كه گوسفندانش ، داوطلبانه خود را به آغوش مرگ سپرده باشند ، غم آلوده ، حسرت زده و در عين حال خشمگين خود را به خانه انداخت .
قبول كن كه غم عاشورا هر چه باشد ، به اين سنگينى نيست .
پدر هنگام تغسيل ، روىتو را خواهد ديد و بازوى تو را و پهلوى تو را .
و پدر را از اين پس هزار عاشورا است . ( ص 87 كتاب )
بانوى آب و آفتاب ( طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 214
مساهمون: حسين سروقامت
ص٢١٤