تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بانوى آب و آفتاب ( طرحى نو در كتاب شناسى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
شمرده شد ، تا غار حرا كه پيام وحى را با پيامبر شنيد و آنچه را پيامبر ديد ، او نيز مشاهده كرد ، تا حالا كه دارد عزيزترين مونس خويش را در سفرى نابهنگام به عرش الهى بدرقه مىكند . . . على همه جا بوده ، اما كمتر سخن گفته است و حالا با فاطمه حرفهاى مهم زندگى خويش را يك بار ديگر مرور مىكند . فصل‌چهارم كتاب حرفهايى است از آن خداى سخن كه جرج جرداق مسيحى را چنان واله و شيفته كرده كه مىگويد : « نهج‌البلاغه على ( ع ) را دويست بار مطالعه كردم و هر بار از آن نكات تازه‌اى آموختم . . . » اما نه ، سبك او در بيان اين كلمات ، سبك خطبه‌ها و نامه‌ها و كلمات قصار نهج‌البلاغه نيست . نجوايى است عاشقانه با همسرى معصومه كه در اين مجالِ فراهم آمده جان خويش را بر عشق على نهاده است . يادآورى يك زندگى خاطره ، از روزهاى خوشى و ناخوشى ، كه البته همواره خوشى آن در برابر دشواريهايش رنگ باخته است . از خواستگارى خويش تا قبول شيرين او با يك تبسم دوست داشتنى ، از روزهايى كه در خانه آنان هيچ چيزى براى خوردن نبود ، از جنگها و مبارزات خويش تا جهاد فاطمه كه همسردارى شايسته‌اى بود كه على را مجذوب خويش كرده بود . على از او مىگويد و از سرمايه‌هاى گرانبها و پرقيمت او ، و با تمام وجود زمزمه مىكند :
كتاب فضل تو را آب بحر كافى نيست * كه تركنم سر انگشت و صفحه بشمارم
عفت از تو نشأت مىگرفت ، حيا وام‌دار تو بود ، تقوى آن بود كه تو داشتى ، روزه آن بود كه تو مىگرفتى ، نماز آن بود كه تو مىخواندى ، عمل صالح آن بود كه تو مىكردى ، چشم نجابت به تو بود و نگاه