تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ايران در زمان شاه صفى و شاه عباس دوم ( فارسي ) — صفحة 664

مساهمون:

ص٦٦٤
اوقات تكليف خود به جمعه و جماعت و اداى نوافل يوميّه مواظبت داشت ، يك نافله از او فوت نشد ، چهل سال در موقع خواب دراز نكشيد ، در هر شبى نصف قرآن ( پانزده جزو ) خوانده و بيست سال هم مباحات را تا حد وجوب و ضرورت نرساندى مرتكب نشدى . با شيخ بهايى معاشر بود و نسبت به يكديگر وظايف ادب و احترام تمام و لوازم صداقت و اخلاص خاص الخاص را معمول مىداشتند ، به طورى كه نظير آن را در سلسلهء اهل علم خصوصا بين المعاصرين كمتر سراغ توان گرفت . روزى شاه عباس براى تفرج سوار بود و اين دو عالم ربّانى نيز كه تقرّب تمام داشته‌اند حاضر ركاب بودند ، شاه محض امتحان صدق و صفاى باطن ايشان ، نزد ميرداماد كه به جهت بزرگى جثّه‌اش عقب‌تر مىآمد و آثار خستگى در بشره‌اش ظاهر بود آمد و گفت اين شيخ ( بهائى ) اصلا وظيفهء تمكين و وقار را رعايت نكرده و جلوتر مىرود و اسب‌بازى مىكند بر خلاف جناب شما كه با كمال تمكين و وقار هستيد . ميرداماد گفت مطلب نه چنين است ، بلكه اسب شيخ از كثرت فرح و انبساطى كه از حامل بودن وجود محترمى مانند شيخ را دارد رقص و وجد مىكند و نمىتواند آرام بگيرد كه عالم معظّمى مثل شيخ بر وى سوار شده است . پس شاه پنهانى پيش شيخ رفته و گفت كه مير ، از كثرت فربهى و بزرگى جثّه اسب را هم خسته كرده و به زحمت انداخته به طورى كه تاب حركت ندارد . شيخ گفت مطلب نه چنين است ، بلكه آن خستگى كه در اسب مير مشاهده مىشود فقط در اثر عجز و ناتوانى از باردارى علمى است كه كوه‌هاى بزرگ از تحمّل آن عاجز هستند . سلطان در دم پياده شد و در ميان آن همه جماعت حاضرين ركاب ، محض شكرانهء آن نعمت بزرگ صفاى باطن و پاكدلى علماى عصر او ، بر روى خاك افتاده و سجدهء شكر به جاى آورد . ميرداماد از تلامذهء شيخ حسين عاملى پدر شيخ بهائى و خال مفضال خود شيخ عبد العالى پسر محقّق و بعضى از اكابر ديگر بوده و از ايشان روايت نموده است و يگانه فيلسوف اسلامى ملّا صدراى شيرازى و بعضى ديگر از اجلّاى وقت نيز از تلامذهء مير بوده‌اند . وفات ميرداماد هنگام تشرّف به زيارت عتبات عرش درجات در سال هزار و چهلم يا چهل يكم يا دوم هجرى قمرى ما بين كربلا و نجف واقعه شد ، جنازه‌اش به نجف اشرف