شين مبارزان هر دو لشكر و دلاوران هر دو كشور گريبان جان يكديگر را گرفته به تيغ و سنان و تير و كمان داد جرأت و دلاورى مىدادند و شرار آن شعلهء جانستان خرمن حيات رستم خان دكنى را كه در فوج داراشكوه ثابت قدم و پابرجا چون كوه بود با متاع زندگانى ولد على مردان خان چند نفر ديگر از امراى عالىشأن به ضرب توپ آتش فشان به باد فنا رفته كار بر بهادران دشوار شد . و مقارن آن قوايم فيل مركوب داراشكوه به ضرب بانس « 1 » درهم شكسته بدين جهت خواست كه بر مركب جنيبت سوار شود . سپاه و لشكر كه گوش ايشان از وفور فرياد و فغان كر و چشم ايشان « 2 » بر ثبات اعلام معركه شور و شرّ مىباشد ، اضطراب رايت را خيال هزيمت كرده طريق فرار پيمودند . و سلطان داراشكوه در آن حالت از مركب سلطنت هندوستان در حقيقت پياده شده مرادبخش و اورنگ زيب بر مركب فتح و نصرت سوار گرديدند .
بالجمله ، سلطان داراشكوه گريزان و مقهور رخت اقامت به صوب لاهور كشيد و سلطان مرادبخش و سلطان اورنگ زيب مظفّر و منصور به آگره داخل شده خزاين و دفاين اندوخته پدر و اسباب حشمت و تجمل او را به حيطهء ضبط و تصرّف در آوردند . و سلطان اورنگ زيب شاهزاده مرادبخش را به لطايفالحيل و رعايت حسن معاهده و اعزاز و احترام در خور سلطنت و پادشاهى به نوعى فريفته مطيع و منقاد خود ساخته بود كه از دايرهء مصلحت و صوابديد وى قدم جرأت بيرون نمىنهاد و خدمتش را دوست حقيقى و دولتخواه تحقيقى خود مىشمرد . از آن جمله آنكه بعد از فرار داراشكوه سلطان محمود پسر خود را به جهت ضبط حرم در قلم آورده از سلطان مرادبخش استدعا نمود كه او را به منصب سردارى سپاه و لشكر افسر امتياز بر سر نهد كه طريق تعاقب داراشكوه پيموده او را به دست در آورد « 3 » و مسئول به حصول موصول شده سردار لشكر روانه گرديد .
ديگر آنكه ، بعد از چند روز رنگ فريب تازه ريخته [ 140 ] به شاهزادهء سادهلوح
هامش
( 1 ) . الف ، ب : دهدنش .
( 2 ) . الف ، ب : « از فور . . . ايشان » ندارد .
( 3 ) . الف ، ب : به دست آرد .