موكب اقبال شده شكوه و شكايتى « 1 » كه از منوچهر خان داشته باشند به مسامع جلال رسانند « 2 » كه بعد از عرض بدانچه مقرّر فرماييم از طرفين به عمل آورند و پيشتر از آنكه اين منشور عدالت به آن طايفهء كمفرصت رسد عقد جمعيّت منوچهر خان به هم پيوسته ديگ خيال محال مفسدان از جوش نشسته بود « 3 » و از راه توهّم مؤاخذه و بازخواست خان مشار اليه به اجمعهم روانهء درگاه خلايق پناه گرديده به كرمانشاهان رسيده بودند . و شيخ على خان زنگنه حاكم آن ولايت حقيقت حال ايشان را « 4 » عرضه داشت باريافتگان آستان جاه و جلال نموده حسب الرقم عدالت شيم مقرّر فرموده بودند كه چند نفر از ريش سفيدان ايشان را بنا بر آنكه از راه اطاعت و انقياد روى ضراعت به ديوان عدالت بنيان آورده از سخط و غضب خسروانه اطمينان يافتهاند روانهء آستان عرشنشان نمايد . و چون بعد از اين ، سازگارى فيما بين منوچهر خان و ايشان امكان ندارد ، ايشان را در سلك ملازمان خاصّهء شريفه منتظم فرماييم و باقى آن جماعت را مستمال و اميدوار ساخته مصحوب كسان خود به نزد منوچهر خان فرستد كه به دستور مقرّر به خدمات مرجوعهء « 5 » خود قيام و اقدام نمايند و رقم اشرف به اسم منوچهر خان نيز « 6 » به عزّ نفاذ رسيد كه تقصير گردنكشى و زيادهسرى ايشان را به عفو و اغماض مقرون داشته در صدد مؤاخذه و بازخواست در نيايد « 7 » . و نايرهء اين شور و شرّ به آب تدبير خسرو خورشيد فر فرونشسته آن گروه زيادهسر از راه وفاق و اتّفاق به يكديگر پيوستند . و هم در آن ولا ، فرمان و الا به تغيير و تبديل جمعى از وزرا و امرا به عزّ نفاذ رسيده هريك منظور نظر اعتبار گرديدند . از آن جمله گنجعلى خان افشار حاكم اورمى بود كه به جرم ناسازى با رعاياى آنجا و ظهور شكوه و شكايت ايشان از مسند ايالت برخاسته محمد على خان عمّ مشار اليه به جاى وى نشست .
ديگر محمد قلى خان حاكم فراه ولد سياوش خان قوللرآقاسى به تقصير مساهله
هامش
( 1 ) . الف ، ب : شكايت .
( 2 ) . الف ، ب : رسانيد .
( 3 ) . الف ، ب : « بود » ندارد .
( 4 ) . الف ، ب : « را » ندارد .
( 5 ) . الف ، ب : مرجوعات .
( 6 ) . الف ، ب : « نيز » ندارد .
( 7 ) . الف ، ب : نيامد .