[ 43 ] به سرمهء غبار سمّ « 1 » سمند صبارفتار خاقان گردون غلام به نور و بها رسيده « 2 » با خاصان و امرا و اركان دولت و ايلچيان مذكور و ملتزمان ركاب قرب ، به شكارافكنى و صيد اندازى مشغول گرديدند ؛ بر زبان الهام بيان گذشت كه لباس امتياز بر قامت دست و بازوى كسى راست آيد كه به يكچوبهء تير دو نخجير را تواند بر خاك هلاك افكند و مستمعان وقوع آن را محال شمرده خيال احتمال را به آن راه ندادند كه مقارن آن اين امر غريب از دست و بازوى آن سرور در نظر جلوهگر گرديده صداى تحسين و آفرين تماشاييان به چرخ برين رسيد و چون صيدافكنىهاى دست و بازوى كمانداران موكب ظفرنشان باعث آن گرديد كه جان نثار خان نيز هنر دست و بازوى خود را بر همگنان ظاهر سازد از جبادار عواطف خسروانه استدعاى كمانى در خور زور و بازوى وى باشد نموده به اشارهء والاكمانى از كمانهاى خاصّهء شريفه به وى كرامت شد كه عقل دوربين گمان برد كه چاقگر احسان آن كمان را محض از براى زور بازوى وى طيّار نموده .
القصّه ، او نيز به قدر مقدور در شكارگاه مذكور كمانداريها نموده چون لباسش خونآلود شده بود به اعطاى تشريف شاهانه افسر امتياز بر سر نهاد . و بعد از انجام مرام صيدافكنى و عزم مراجعت به بيت الشرف جهانبانى ، چون امير شكارباشى به شمار صيد مأمور گرديده بود ، بعد از آنكه شير شكاران موكب اقبال و ساير ملتزمان ركاب جاه و جلال نصيبهء « 3 » خود را از صيدگاه به كنار « 4 » برده بودند ، بعد از شمار ، عدد آن به شش هزار رسيد .
بالجمله ، چون ديگرباره ديدهء انتظار مردم اصفهان به جواهر سرمهء غبار رهگذار سمند صبارفتار شهريار خصم شكار نور و بها پذيرفت و مقرّ سلطنت روز افزون محل نزول موكب همايون گرديد ، پرتو عواطف خسروانه ، چراغ راه معاودت جان نثار خان گرديده نخست گنجور گنجينهء احسان دامان « 5 » آرزوى را به اعطاى سيم و زر و احسان تشريفات يك از يك بهتر لبريز فرموده ، چون شمار عواطف بىكران از
هامش
( 1 ) . الف ، ب : « سمّ » ندارد .
( 2 ) . الف ، ب : رسيده چون .
( 3 ) . الف ، ب : حصه .
( 4 ) . الف ، ب : « به كنار » ندارد .
( 5 ) . الف ، ب : آنان .