گفتيم ) به محل اختفاى او آگاهى يافت و از او خواست تا از آنجا منتقل شود و به ديلم رود و نامهاى نوشت كه هيچكس متعرّض وى نشود ، او نيز به طور ناشناس وارد ديلم شد ، هارون الرشيد از وجود او آگاه شد لذا به فضل بن يحيى دستور داد تا براى دستگيرى يحيى نزد او رود .
نظير چنين نمونههايى در تاريخ بسيار نادر است ، كسانى كه در كان معرفت تربيت يافته و در دو انقلاب شركت داشتهاند و تا دم مرگ در زندانها به سر بردهاند و پس از آن زندگى خود را با رفت و آمد مخفيانه در شهرها ادامه دادهاند و على رغم همهء اين مشكلات هرگز در اصول انقلابى خود هيچگونه انعطافى نشان ندادهاند . يحيى كه اهل مدينهء منوّره بود يك بار در ديلم و بار ديگر در شام و زمانى در سند و زمان ديگر در كوفه ديده مىشد ، ولى ما چگونه مىتوانيم از چنين شخصيتى كه دستپروردهء امام صادق ( ع ) به شمار مىآيد ، به شگفت آييم ؟ !
امّا ، داستان پى بردن هارون الرشيد به محل اختفاى يحيى در اين خلاصه مىشود كه :
« مردى نزد هارون آمد و به او چنين گفت : اى امير المؤمنين ! خبرى دارم . هرثمه يكى از خواصّ هارون به وى گفت كه به سخن اين مرد گوش كند . آن مرد گفت : اين خبر از اسرار خلافت است . هارون الرشيد به آن مرد دستور داد تا آنجا را ترك نكند ، چون ظهر شد او را فرا خواند . مرد گفت : مىخواهم با تو تنها باشم . هارون به دو پسر خود رو كرد و گفت : ما را تنها بگذاريد . سپس هارون به آن مرد گفت : آنچه مىدانى بگو . مرد گفت : به شرط آنكه مرا از آزار مردم در امان دارى . هارون گفت : بسيار خوب ، بلكه به تو پاداش نيز خواهم داد . آن مرد گفت : در يكى از كاروانسراهاى « حلوان » بودم كه ناگاه به يحيى بن عبد اللّه برخوردم ، او لباس زمستانى پشمينهء ضخيم و نيز جامهء ضخيمى از پشم قرمز رنگ بر تن داشت ، گروهى با وى بودند كه هرگاه يحيى به جايى وارد مىشد آنها نيز وارد مىشدند و هرگاه آنجا را ترك مىكرد آنها نيز آنجا را ترك مىكردند و در همان جهتى قرار مىگرفتند كه يحيى در آنجا بود . هركس ايشان را مىديد متوجّه يحيى نمىشد و در نمىيافت كه اين عدّه از ياران يحيى هستند . هريك از اين افراد نامهاى سفيد رنگ در دست داشتند كه هرگاه آن را به يحيى نشان مىدادند وى به آن فرد اطمينان مىكرد و او را از گروه خود به شمار مىآورد . هارون گفت : آيا يحيى را مىشناسى ؟ آن مرد پاسخ داد از قديم او را مىشناسم ، وى همان فردى بود كه ديروز او را ديدم . هارون گفت : او را براى من توصيف كن .
مرد گفت : مردى با قامت متوسّط بود ، رنگ چهرهء وى سبزهء نمكين و چشمانى زيبا و شكمى بزرگ داشت . هارون گفت : خودش است . آيا چيزى هم از او شنيدى ؟ گفت : شنيدم كه چيزى مىگفت ، او را با غلامى ديدم كه مىشناسمش ، چون هنگام نماز فرا رسيد غلام لباس شسته شدهاى را براى او آورد ، وى نيز لباس را روى گردن خود انداخت و جامهء خود را بيرون آورد تا آن
امامان شيعه و جنبشهاى مكتبى ( فارسي ) — صفحة 165
مساهمون: السيد محمد تقي المدرسي
ص١٦٥