اوست محمّد رسولاللَّه صلى الله عليه و آله كه خداى تعالى خواست سرور فرزندان آدم و خاتمِ انبيا باشد . خدايش وى را در پناه خود گرفت و با خصال خجسته و اخلاق فاضله و صفات كريمه بر قومش برترى داد ؛ به اين سبب او در جوانمردى سرآمد ، در اخلاق نيكوتر ، در معاشرت برتر ، در بردبارى بزرگتر ، در سخن راستگوتر ، در معاشرت ملايمتر ، در عفّتِ نفس والاتر ، در عمل خير كريمتر ، در عمل خوشرفتارتر ، در عهد باوفاتر و در امانت بر همه فائق آمد ، تا آنجا كه قومش وى را امين نام نهادند ؛ زيرا شايستگى و صلاح و برترين خِصال را در خود جمع كرده بود و بدانگونه بود كه خديجه امّالمؤمنين در وصفش گفت :
« مشكلات همه را حل مىكرد و تهىدستان را نوا مىداد ، مهمان را نوازش مىكرد و طرفدار ومدافع حق بود . » .
پدر بزرگوار زهرا عليها السلام قدم برنمىداشت ، جز براى دعوت حق . او در پيمان « حلف الفضول » حاضر شد و آن پيمانى بود كه چند قبيله از قريش و بنىهاشم ، فرزندان عبدالمطّلب ، اسد بن عبدالعزّى ، زهرةبن كلاب و تيم بن مرّه عهد بسته بودند ، آنگاه كه جنگ فجّار رخ داد ، آنها در خانهء عبداللَّه بن جدعان تيمى - كه مردى سالخورده و شريف بود - گرد آمدند و همپيمان شدند كه اگر در مكّه ستمديدهاى يافتند ، چه خودى باشد يا بيگانه ، به يارى او بشتابند تا داد او را از ستمگر بستانند و پيامبر خدا نيز در اين پيمان شركت كردند و پس از رسالت نيز مىفرمود :
« من در خانهء عبداللَّه پسر جدعان حضور يافته و در پيمانى همسوگند شدم ، كه دوست نداشتم آن را با شتران سرخ موى مبادله كنم و اگر در اسلام نيز ، به اين پيمان دعوت شوم ، خواهم پذيرفت . » « 1 »
روح چنين پيمانى با تعصّبات جاهليت همخوانى نداشت ! دربارهء انگيزهء چنين پيمانى گفتهاند : مردى از زبيد ، به مكّه آمد ، كالايى به عاص بن وائل فروخته بود و او بهاى آن را نمىداد ، آن مرد به سران قبايل مكّه ؛ عبدالدار ، مخزوم ، جمح ، سهل و عدى شكايت
هامش
( 1 ) - البداية والنهايه ، ج 2 ، ص 291