امّا پدر فاطمه ، محمّدبن عبداللَّه ، از نژاد قريش و هاشم بود . براى شرافت آن بزرگوار اين بس كه او فرزند دو ذبيح است ، ( اسماعيل و عبداللَّه ) و چون مادرش به دو آبستن شد ، در رؤيا از هاتفى شنيد كه مىگفت :
« تو به بزرگ اين امّت و شريفترين آدميان و پريان ، آبستن شدى » و چون از مادر متولّد گشت ، قابلهاش ( امّ عثمان ) دختر ابىالعاص گويد : « ديدم خانه را كه پر از نور شد و ستارگان چنان نزديك شدند كه گفتم بر سر من خواهند افتاد . » « 1 »
ابنسعد به چند سند آورده كه آمنهء بنت وهب مادر محمّد صلى الله عليه و آله گفت : « ديدم شهابى از من برآمد و زمين را روشن ساخت ! » « 2 » از همان آغاز كه محمّد صلى الله عليه و آله شيرخواره بود ، بركت نبوّت بر همه جا سايهگستر شد .
مادر رضاعى آن حضرت ( حليمهء سعديه ) مىگويد : « با شوهرم از شهر خارج شديم و كودكى را كه شير مىدادم همراه داشتيم .
خشكسالى و قحطى هيچ چيز براى ما باقى نگذاشته بود . من و جمعى از زنان بنىسعد بن بكر ، در جستجوى كودكانى بوديم كه شير دهيم ، ماده الاغ و شتر پيرى داشتيم كه يك قطره شير نمىداد و از گريهء كودكى كه همراه داشتيم ، به جهت گرسنگى شبها به خواب نمىرفتيم .
شير من براى آن بچه كافى نبود و غذاى ديگرى هم نداشتيم امّا به اميد باران و گشايشى بوديم . با همان ماده الاغ وارد مكّه شديم و من در جستجوى كودكى جهت شير دادن بودم ؛ هر يك از زنان كه همراه من بودند ، از پذيرفتن محمّد به جهت يتيمىاش سر باز مىزدند ؛ زيرا به پدران كودكان چشم اميد داشتند . هر يك از زنان كودكى را گرفت و من كودكى نيافتم . هنگام بازگشت از مكّه به همسرم گفتم : « به خدا من دوست ندارم دست خالى برگردم . من مىروم و آن كودك يتيم را مىگيرم . » او اجازه داد و گفت : « باشد كه خداوند بدينوسيله بركتى بر ما فرستد . »
رفتم و ناگزير آن كودك را گرفتم ، همينكه به منزل برگشتم و او را در دامن نهادم ، هر
هامش
( 1 ) - ابنحجر ، الاصابه ، ج 1 ، ص 102
( 2 ) - همان مدرك ، استيعاب ، ابنعبدالبرّ .