سوگند پدر تو بهتر از من بود و به خدا تو از دختران من برترى . اما پيامبر خدا فرمود : ما ارث نمىگذاريم ، آنچه مىگذاريم صدقه است ( يعنى اين ثروتهاى موجود ) حال اگر بگويى پدرت آنها را به تو داده است مىپذيرم . » فاطمه فرمود : « آنچه را مىدانستم با تو گفتم . » ابوبكر رو به فاطمه و على و عباس كرد و گفت : « پيامبر خدا فرمود : ما ارث نمىگذاريم و آنچه از ما بماند صدقه است . » فاطمه عليها السلام به داورى ابوبكر و اينكه پيامبران مال به ارث نمىگذارند ، رضايت داد و همچنان زاهدانه زيست و تسليم رضاى حق بود تا بدرود حيات گفت . « 1 » او نخستين فرد از خاندان پيغمبر بود كه به پدرش پيوست ،
هامش
( 1 ) - با اينكه مؤلف در سراسر اين كتاب از فضايل فاطمه زهرا عليها السلام و منزلت و مقام منيع سيدة النساء ، در دين و در محضر سيد المرسلين صلى الله عليه و آله سخن گفته و لقبهاى صديقه ، طاهره ، محدّثه ، مباركه ، زكيّه و امّابيها را براى حضرتش آورده و آنها را نشانهء صدق و بركت و طهارت و تقواى او دانسته است ( از جمله ص 20 و 21 اصل كتاب ) و با اينكه ذيل عنوان مستقلى از فقه زهرا عليها السلام و دانش او در دين سخن گفته است ( ص 316 - 320 اصل كتاب ) از طرق مختلف و منابع اهلِ سنت ، رواياتى آورده كه پيامبر صلى الله عليه و آله فاطمه عليها السلام را پارهءتن خود خوانده و رضاى او را رضاى خود و غضب او را غضب خود دانسته ( ص 330 اصل كتاب ) و اعتراف كرده است كه آيهء تطهير در شأن آن بزرگوار و شوهر و فرزندانش نازل شده ( ص 263 اصل كتاب ) و به طور خلاصه زهرا عليها السلام را بزرگترين زنان عالم ، صديقه ، طاهره ، فقيهه و زاهده و پارهءتن پيامبر خوانده و كسىكه از كودكى تا پايان عمر به پاى اسلام سوخته و ساخته است و بر زبانش جز سخن حق نرفته و جز به راستى و صدق كلمهاى نگفته و حتّى از سخن عايشه نقل كرده كه مىگفت : « كسى را نديدم راستگوتر از فاطمه عليها السلام و راستگويى و امانت را از خصال برجستهء على و زهرا دانسته است ( ص 311 اصل كتاب ) اما معالأسف و با اينهمه حقايقِ روشن در موضوع فدك ، وى راه ساير نويسندگان عامّه را پيموده و اضافه كرده است كه « فاطمه به داورى ابوبكر رضايت داد ! تا بدرود حيات گفت » كه جملهء اخير مايهء بسى شگفتى است ! چراكه اين سخن با اسناد و مدارك تاريخى كه نارضايتى فاطمه عليها السلام را از عملكرد حكومت تا آخرين لحظات حيات بازگو مىكند ، وفق نمىدهد . هرچند در اين مجال در صددِ تفصيلِ بحث نيستيم اما از آنجا كه جملهء فوق گمراه كننده است به منظور كتمان نكردن حقايق از تذكّرِ چند نكته ناگزيريم :
الف : اهلبيت عصمت و در صدر آنها على عليه السلام و زهرا عليها السلام از هركس به مسائل فقه و شرعِ مقدس آگاهتر بودند چنان كه ابوبكر و عمر خود ، بارها به اين حقيقت اعتراف كردند .
ابوبكر مىگفت : « ما انا بخير كم و على فيكم » ؛ « با وجود على در ميان شما من بهترين شما نيستم » .
و عمر مىگفت : « لولا على لهلك عمر » ؛ « اگر على نبود ، عمر - با فتواهايش - هلاك مىشد »
حال چگونه ممكن است على عليه السلام و زهرا عليها السلام به ميراث يا صدقات رسولخدا واقف نباشند و از ابوبكر چيزى را مطالبه كنند كه متعلّق به آنها نيست ! و ابوبكر با استناد به روايتى كه اصل آن مورد ترديد است ، آنان را مجاب كند و بالأخره زهرا عليها السلام به داورى او تن دهد ؟ !
ب : مقام و منزلت على عليه السلام و زهرا عليها السلام برتر از اين بود كه براى مال و منال دنيا به مُحاجّه برخيزند و چيزى را بخواهند كه حَقِّ آنها نيست ! بلكه دفاع آن بزرگواران از شرايع اسلام و قرآن و آيينِ سيّد المرسلين بود و اينكه نبايد به رسم جاهليت ، زنان را از حقوق خود محروم ساخت ؛ چنان كه حضرت زهرا عليها السلام در خطبهء تاريخى خود در جمع مسلمانان و صحابهء پيامبر صلى الله عليه و آله ، بر آن تأكيد كرد و آن را نوعى گرايش به جاهليّت خواند و ظلم و زور دانست .
ج : روايتى كه در خصوص نفى وراثت فاطمه عليها السلام از پدرش رسولخدا صلى الله عليه و آله مورد استناد خليفه قرار گرفت و جمعى از يارانش آن را تأييد كردند ، مبنى بر اينكه پيامبران ارث نمىگذارند ، مستند قابل اعتمادى ندارد و با حكم صريح قرآن دربارهء تنى چند از پيامبران در تضادّ است ! در سورهء مريم آيهء 5 و 6 از قول حضرت زكريّا آمده است : فَهَبْ لِي مِنْ لَدُنْكَ وَلِيّاً * يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ و در سورهء نمل ، آيهء 16 آمده است : وَوَرِثَ سُلَيْمَانُ دَاوُودَ و حضرت زهرا كه عالمه و فقيههء اين امّت است ؛ با استناد به اين دو آيه ، دعوى ابوبكر را رد كرد و نيز به آياتِ عمومىِ ارث پسر و دختر استناد نمود و محروم ساختن فاطمه را از ارث خود ، نوعى غدر و زور خواند و مورد انتقاد شديد قرار داد . ( نك : كتاب العوالم فاطمة الزهراء ، ص 476 و ساير منابع روايى و تاريخى ) .
د : رضايت زهرا عليها السلام به داورى ابوبكر ادعايى است بدون دليل و دفاعيّات آن حضرت از حق خود و شكايت به جمع عمومى و آن خطابهء تاريخى ، گواهِ صدق بر اين مدّعاست . فاطمهء زهرا تا آخرين لحظات حيات نارضايتى خود را از عملكرد سقيفه و رفتارى كه با خاندانِ پيغمبر صلى الله عليه و آله كردند و بدعتهايى كه در رهگذر تغيير مسير خلافت و مانند آن نهادند ، پنهان نداشت و بدرود حيات گفت ، در حالىكه از دستگاهِ خلافت ناراضى و خشمگين بود و توصيه به دفن شبانه و مخفى ساختن قبر خود ، براى هميشه از اين نارضايتى پرده بر مىدارد ! اما همانگونه كه مؤلف اشاره كرده است : زهرا زاهدانه زيست و تسليم رضاى حق بود تا بدرود حيات گفت .
ه : حقيقت اين است كه دستگاه حكومت وقت ، باگرفتن فدك مىخواست دست اهلبيت عليهم السلام را خالى كند تا از اين رهگذر نتوانند با بنيهء مالى و خدماتى به جامعهء مسلمين ، جبههء خود را تقويت كنند و اصولًا دعوا تنها بر سر فدك نبود بلكه به اصلِ جريان حاكِم ارتباط داشت . و بالأخره چنان كه اميرالمؤمنين عليه السلام در نامه به عثمانبن حنيف انصارى ، از غصب فدك يادآور شدند كه در اين ماجرا داورى به خداوند مُحَوَّل است ! « بلى كانت في ايدينا فدك مِن كُلّ ما اظلته السماء فشحت عليها نفوس قوم و سخت عنها نفوس آخرين و نعم الحكماللَّه » ( نهجالبلاغهء عبده ، ص 587 ) .
راستى اگر خليفهء وقت به پيامبر و خاندانش ارج مىنهاد و منزلت على عليه السلام و زهرا عليها السلام را مىشناخت از چه رو حاضر نشد حقّ زهرا را بشناسد ؟ ! اين پرسشى است كه براى هميشه بدون پاسخ مىماند ! « مترجم » .