صحبت مىكردند تا پاسى از شب گذشت و حسن خوابش برد و آنها نيز خوابيدند و در انديشهء بازگشت به امُّ القرى ، مَقرّ كعبهء مُكَرَّمه و مهد كودكى و منزلگاه قريش بودند .
زهرا خوابيد و نزديكىهاى فجر بيدار شد و با رؤياى شيرينِ بازگشت به مكه ، دل خوش بود ! رشتههاى خاطرات در ذهنش در جَوَلان بودند . شايد از آن روز كه پدرش دعوت خود را بر مردم آشكار نمود و يا آن مراحل سخت كه بر او گذشت يا آنروز كه كودكى بود و دنبال پدرش دلسوزانه حركت مىكرد و مىترسيد كه او را آزارى برسد ، ياد مىكرد . ياد آن روز كه پدرش او را ضربالمثل نموده و مىگفت :
« فاطمه جان ! هرچه دوست دارى از من بخواه ، اما من نمىتوانم به هيچ وجه تو را از خدا بى نياز گردانم » .
ياد مىآورد چهرهء مادرش ، آن همسر باوفا و مهربان پيامبر را كه در حمايت پدرش مىكوشيد . ياد مىكرد آن محاصرهء كُشنده را ، در شعب ابىطالب و ياد مىآورد كه به رغم همهء محنتها ، خدا هميشه با آنها بوده است ! ياد مىكرد آن روز دشوار را كه ابوطالب از جهان ديده فرو بست . ياد مىكرد مرگ مادر گرانقدر خود را و غم و اندوههايى كه با مرگِ ابوطالب بر پدرش هجوم آورد و همچنين ياد مىكرد حوادث هجرت را ؛ يعنى آن لحظههايى را كه كافر مجرم « حُوَيرث بن نُقَيذ » شترِ سوارىِ او و خواهرش را رم داد و آنها را نقش بر زمين كرد و مجرم كافر ديگر هبار بن اسود را كه با خواهرش زينب چه كرد تا كودك خود را در بيابان سقط كرد و به ياد مىآورد اسلام آوردن جمعى از شجاعان قريش را ؛ كه در اين حال رشتهء خيالاتش را صوت اذان نماز صبح بلال از هم گُسيخت .
سپاه عظيم مسلمانان متشكل از ده هزار تن ، به سوى مكه و بيتاللَّه الحرام رهسپار شد . فاطمه مىديد كه ايّام ، مسير طبيعى خود را مىپيمايد ، پدرش روزى از وطن خود مخفيانه هجرت كرد و امروز به رَغم مخالفانش سر افراز و با عزت و كرامت بدانجا برمىگردد ! تنها همين آمادگى براى بازگشت به مكه از عوامل شاد كنندهاى بود كه در جان و قلب زهرا عليها السلام عكسالعمل آن مىپيچيد ، تا كفهء ميزان متعادل شود و محروميت و رنج به عزّت و كرامت مبدّل گردد ! و كفّارِ مكه را ذليل و سرافكنده سازد و بلدِ امين ، كه از آن
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 200
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص٢٠٠