باز نمىداشت و به خانههاى آنها ( دخترانش ) مىرفت . با امامه دختر ابوالعاص بازى مىكرد و او را بر شانهء خود مىنهاد ، در حال نماز او را به آغوش مىگرفت و چون به سجده مىرفت او را بر زمين مىنهاد و پس از سجده باز او را در آغوشش جاى مىداد .
در سال هشتم هجرى حوادث بزرگى براى مسلمانان رخ داد كه موجب شادمانى آنان شد ، پيروزىهاى بزرگى كه با لطف خداوند نصيبِ مسلمين گشت ؛ مانند فتح خيبر .
در اين معركه شجاعت و حماسههاى جديدى از شوهرِ زهرا عليها السلام به نمايش گذاشته شد ! جنگ خيبر در آخر ماه محرّم سال هفتم هجرى رخ داد . خيبر مستعمرهء يهوديان بود كه قلعههاى مستحكمى داشت و پايگاه نظامى آنها بود كه آخرين دژِ يهود در جزيرةالعرب بشمار مىآمد .
يهوديان همواره در آن مكان ، بر ضد مسلمانان كمين مىكردند و با يهودِ مدينه و حوالى آن ، براى حمله به مدينه همكارى مىكردند . پيامبر خدا صلى الله عليه و آله بر آن شد كه به سلطهء اينان بر آن مكان پايان دهد تا از اين ناحيه مسلمانان در امان باشند .
شهر خيبر ، در شمال شرقىِ مدينه به فاصلهء دو ميل ، واقع شده بود ؛ پيامبر خدا سپاه اسلام را به سوى خيبر گسيل داشت . شمار آنها هزار و چهارصد تن بود . آنها با مدافعان قلعههاى خيبر نبرد كردند و قلعهها آنها را يكى پس از ديگرى به تصرف درآوردند .
مدافعانِ قلعه « القَمُوص » از تسليم تمرّد كردند ، علىبن ابىطالب عليه السلام چشم درد داشت .
پيامبر خدا فرمود : « فردا پرچم را مردى به دست مىگيرد كه خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست مىدارند و به دست او فتح صورت پذيرد ! » « ليَأْخُذَنَّ الرّاية غَداً رَجُلٌ يُحِبُّاللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ يُحِبُّهُاللَّهُ و رسولُهُ يَفتحُ عَلَيْه » .
به دنبال سخن پيامبر ، بزرگان صحابه گردن كشيدند كه فاتح و قهرمان اين جنگ باشند ، امّا پيامبر صلى الله عليه و آله على عليه السلام را - كه از دردِ چشم رنج مىبرد - فراخواند . على آمد ، پيامبر آب دهان بر ديدگانش كشيد و براى شفاى او دعا كرد و چنان بهبودى يافت كه گويى چشم دردى وجود نداشته است ! آنگاه پرچم را به دست او داد . على گفت : « با آنها نبرد كنيم تا اسلام آورند ؟ » پيامبر فرمود : « به آرامى برو تا به عرصهگاهشان درآيى ، آنگاه آنان را به اسلام دعوت كن و به وظايفى كه از جانب خداوند متعال براى آنها مقرر شده خبر
إنها فاطمة الزهراء س ( فاطمه زهرا ع ) ( فارسى ) — صفحة 192
مساهمون: محمد عبده اليماني
ص١٩٢