وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنْفُسَنَا وَأَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللَّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ . « 1 »
« اگر كسى دربارهء آن ( قرآن و رسالت ) ، با تو مُحاجّه كند - بعد از آنكه تو را علم حاصل شده است - پس بگو بياييد تا فرزندانمان و فرزندانتان و زنانمان و زنانتان و خودمان و خودتان را بخوانيم و بياوريم سپس مباهله كنيم و لعنت خدا را بر دروغگويان قرار دهيم ! »
وفدِ نجران برگشتند و براى فرداى آن روز قرار گذاشتند . رفتند و با يكديگر به مشورت پرداختند و از مردانِ سرشناس نظر خواستند . اسقف به آنها گفت : « فردا بنگريد محمد صلى الله عليه و آله را ، پس اگر با فرزندان و خاندانش آمد ، از مباهله با او بَرحَذَر باشيد و اگر با اصحابش آمد مباهله كنيد و از چيزى نهراسيد . »
فردا شد ، پيامبر در حالىكه دست علىبن ابى طالب را گرفته بود و حسن و حسين پيشاپيش حضرتش حركت مىكردند و فاطمه پشت سرشان بود ، آمدند ! نصرانيان نيز در حالىكه اسقف را جلو انداخته بودند آمدند . همين كه اسقف پيامبر را با همراهانش ديد ، پرسيد : « اينها كيانند ؟ » گفتند : « اين پسر عم و شوهر دختر او كه پسنديدهترين خَلق نزد اوست و اين دو فرزندانِ دخترش ، از على عليه السلام و دو ريحانِ او هستند و اين بانو ، دخترِ او فاطمه است و نزديكترين كسان در قلبش . رسول خدا صلى الله عليه و آله پيش آمد و بر دو زانو نشست .
اسقف ، ( ابوحارثه ) گفت : « بهخدا سوگند او براى مباهله بر زانو نشست ، همانندِ انبيا » ، از مباهله هراسيد و برگشت ! به دو گفتند : ابوحارثه ! براى مباهله به پيش رو . گفت : « نه ، من مردى را مىبينم كه از مباهله باكى ندارد ، - مقصودش پيامبر بود - و من مىترسم او راستگو باشد . و بهخدا سوگند اگر راست بگويد ، يك سال نمىگذرد ، مگر آنكه در دنيا نصرانىاى باقى نمىماند ! » و آنگاه اسقف خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد : « ما با شما مباهله نمىكنيم بلكه صلح مىكنيم ، شما نيز با ما مصالحه كنيد به چيزى كه بدان متعهّد شويم .
رسول خدا با آنها مصالحه كردند بر دو هزار حوله از حولههاى « اواقى » ، كه ارزش هريك چهل درهم بود و قيد كردند كه اگر مبلغ كمتر يا زيادتر از اين تعداد قيد شده بود ، به
هامش
( 1 ) - آل عمران : 61 .