مسلمانان با شنيدن اين كلمات ، ديگر تحمل نكردند و به او گفتند : بنشين اى دشمن خدا ! ابوايّوب كه او را خوب مىشناخت ، ريش او را گرفت ، هُلش داد و به او گفت : تو لايق اين مقام نيستى ! و سرانجام او را از مسجد بيرون راند . « 1 »
حفاظت از پيامبر ( ص )
بعد از جنگ خيبر ، به دليل سوء قصدى كه يك زن يهودى به نام زينب به جان پيامبر كرده بود ، بسيارى از ياران پيامبر از جانب صفيّه - كه اينك به خواست خود در شمار زنان پيامبر درآمده بود - نگران بودند ، به خصوص آنكه پدران و برادران و همسر و عموها و تمام بستگان وى در خيبر كشته شده بودند . ابوايّوب بيشتر از همه نگران جان پيامبر بود .
از اين رو ، تصميم گرفت در خيبر و در راه بازگشت به مدينه ، از پيامبر محافظت كند ، در حالى كه شخص پيامبر از اين دلسوزى بىخبر بود . « 2 » در بين راه تاريكى فرارسيد ، خيمهها بر پا شد و پيامبر نيز به خيمه خود رفت . ابوايّوب نيز بىدرنگ براى مراقبت به نزديكى خيمهء پيامبر آمد و به حالت آماده باش و دست بر قبضه شمشير دور خيمه قدم زد و تا صبح بيدار ماند . چون سحرگاه پيامبر از خيمه بيرون آمد ، متوجه شد ابوايّوب با شمشير آخته ايستاده است . ابوايّوب پيامبر را صحيح و سالم يافت و تكبير گفت . پيامبر با تعجب از او پرسيد : اى ابوايّوب ، چه خبر شده است ؟ ابوايّوب پاسخ داد : اى رسول خدا ، با اين كنيز ( صفيّه ) در خيمه بوديد و حال آنكه پدر و برادران و عموها و همسر و همهء خويشان او را كشتهايد ، ترسيدم به شما آسيبى برساند ، پس خواستم به شما نزديك باشم . رسول خدا تبسم كرد و به او سخنى نيك فرمود . « 3 » در جاى ديگر آمده كه پيامبر فرمود :
پروردگارا ، ابوايّوب را محافظت فرما ، همانگونه كه او از من محافظت كرد . « 4 »
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 1 ، ص 318 ؛ سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 111 .
( 2 ) . فروغ ابديت ، ج 2 ، ص 665 .
( 3 ) . مغازى ، واقدى ، ج 2 ، ص 708 ؛ تهذيب تاريخ دمشق ، ج 5 ، ص 41 ؛ طبقات ، ج 2 ، ص 116 ؛ صفة الصفوة ، ج 1 ، ص 196 .
( 4 ) . سيرهء ابن هشام ، ج 3 ، ص 355 .