فرمانده گروه خواست گردن حكم را بزند ، اما مقداد به فرمانده چنين پيشنهاد كرد :
رهايش كن تا او را به حضور پيامبر اكرم ( ص ) ببريم .
او را به مدينه آوردند ، يكى از اصحاب گفت او را بكشيد ، اما پيامبر او را به اسلام دعوت كرد و او اسلام آورد . آنگاه پيامبر به اصحاب خود فرمود : اگر لحظهاى پيش ، از شما اطاعت كرده بودم و او را مىكشتم وارد آتش مىشد . « 1 » ايمان آوردن و نجات حَكَم در سايهء تشخيص و پيشنهاد مقداد بود .
مقداد در آستانهء خطر
هفتنفر از نمايندگان قبائل اطراف مدينه ( قاره و عَضَل از شاخههاى بزرگ قبيله خزيمه ) ، در سى و ششمين ماه هجرت از در حيله وارد شدند و به حضور پيامبر اكرم ( ص ) آمدند و گفتند : گروهى از ياران خود را پيش ما بفرست تا قرآن و احكام اسلام را به ما بياموزند .
پيامبر ( ص ) تعدادى را با آنان روانه كرد ، اما آنها در بين راه ، در منطقهء رجيع « 2 » ، تمام ياران آن حضرت را به شهادت رساندند جز دو تن به نامهاى خُبيب بن عَدى و زيد بن دَثِنَه كه آن دو را به مكه برده و تحويل قريش دادند . قريش خبيب را زنده بهدار آويختند و سپس او را كشتند . « 3 »
هنگامى كه پيامبر اكرم ( ص ) از ماجرا مطلع شد به ياران خود فرمود : كداميك از شما حاضر است خبيب را از دار به زير آورد ؟ مقداد برخاست و گفت : من حاضرم . سپس به همراه يكى ديگر از اصحاب به سوى مكّه حركت كردند . شبها راه مىرفتند و روز پنهان مىشدند تا آنكه شبى وارد مكه شدند . در اطراف چوبهء دار چهل نفر از محافظان را ديدند كه از شدت مستى بيهوش افتاده و به خواب رفتهاند . هر دو كمين نشستند و بعد از نيمه شب از كمين بيرون آمده و جسد را از دار پايين آوردند . جنازه تازه مانده و خون از آن جارى بود و بعد از چهل شبانهروز بوى مشك مىداد ! جنازه را روى اسب گذاشتند و به طرف مدينه به راه افتادند .
هامش
( 1 ) . مغازى ، ج 1 ، ص 15 .
( 2 ) . آبگاهى براى قبيلهء هُذيل ، بين مكه و طائف ( معجم البلدان ، ج 2 ، ص 29 ) .
( 3 ) . سفينة البحار ، ج 1 ، ص 372 - 373 .