تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ فرهنگ و تمدن اسلام ( ويژه علوم پزشكى ) ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
حلق بيمار فروكنند تا قى كند و بعد به « حُقنه » « 1 » تيز مداوا سازند . نيز مىتوان مهره‌هاى گردن و پشت او را با روغن فرفيون بمالند و ترياق « بزرك » « 2 » را با يك مثقال انگزد يا بيضهء سگ آبى در آب عسل حل كنند و در حلق او بچكانند . همچنين به او مشك و « جندبيدستر » « 3 » ببويانند و نمك سوده گرم‌كرده بر سرش نهند و اگر گشاده شود ، تا 24 روز به همين گونه عمل كنند . هر بامداد نيز به بيمار ماءالاصول دهند و غذايش نيز نخود آب و شورباى گنجشك و بچه كبوتر باشد . « 4 »

بيمارىهاى گوش

جرم و سنگينى گوش را با « ايارج فيقرا » « 5 » پاك كنند . نيز مىتوان روغن « سداب » « 6 » و يا روغن‌بادام تلخ كوهى را با زهرهء گاو آميخته و بجوشانند و نيم گرم در گوش بچكانند . پيه « حنظلِ » « 7 » جوشانده در روغن بادام تلخ نيز نافع است . همچنين بايد انجير خشك و « صمغ مصطلكى » « 8 » و خردل سپيد و بوره ( نمك آبدار و برات سديم ) را بكوبند و با عسل‌انجير مخلوط نموده و به پنبه آغشته كنند و در داخل گوش نهند . درد گوش اگرحرارتى باشد ، رگ‌قيفال ( بازو ) زنند و سى درم سركه و ده درم روغن گل را بجوشانند تاسركه برود و روغن بماند . سپس آن را بايد در گوش بچكانند ، اما اگر درد عود كرد ، نشان‌دهنده آن است‌كه در گوش ، بثره ( جوش‌ها و دانه‌هاى ريز ) وجود دارد . نيز مىتوان پيه مرغابى و پيه مرغ خانگى در روغن بگدازند و هر ساعت قطره‌اى در گوش بچكانند . چون درد ساكن شود ، با لعاب تخم كتان يا شنبليله و يا لعاب تخم مُر ،
هامش
( 1 ) . داخل كردن دارويى مايع در روده‌ها ( از راه مقعد ) براى روان كردن شكم بيمار كه به آن اماله و تنقيه نيز گويند . ( 2 ) . دانهء گياه كتان كه از آن روغن گيرند . ( 3 ) . ضد دردهاى عصبى و روحى و عفونى است . ( 4 ) . اسماعيل‌بن حسن جرجانى ، يادگار ، در دانش پزشكى و داروشناسى ، ص 83 ؛ بنگريد به : ابوعلى سينا ، قانون در طب ، كتاب سوم ، ص 165 - 160 . ( 5 ) . گياهى است كه در زبان يونانى به معناى تلخ است . ( 6 ) . گياهى است از ردهء دولپه‌اىهاى جدا گلبرگ . ( 7 ) . اين گياه به هندوانهء ابوجهل معروف است . ( 8 ) . درختى است كه از شكاف آن ، شيره و صمغ خارج مىشود . ( لويس معلوف ، المنجد فىاللغه و الاعلام ، ص 764 . )
تاريخ فرهنگ و تمدن اسلام ( ويژه علوم پزشكى ) ( فارسي ) — صفحة 126 | شهاب الدين دميرچى