تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مطلع انوار ( احوال دانشوران شيعه پاكستان و هند ) ( فارسي ) — صفحة 298

مساهمون:

ص٢٩٨
طلبه درخواست مثالى كرد كه نزد علماى سنى بدعت نباشد ولى نزد شيعه بدعت باشد . مولانا فورا جواب داد : الصلاة خير من النّوم در اذان . آن طلبه به استادان ديگر هم همين موضوع را گفت و مولانا روز ديگر در اذان آن جمله را نگفت و سروصدا زياد شد . علماى شهر خواستند كه با مولانا مناظره كنند . ولى وى فرصت خواست . او كتابهايى را به مبلغ هزار و پانصد روپيه از لاهور خريد و به نوشهره ورگان روانه شد . در راه با عالم جليل القدر شمس الدّين ملاقات كرد ، وى پرسيد چه خريدارى كردى ؟ حافظ جواب داد : براى مقابله با شما اسلحه ، يعنى كتاب خريده‌ام . بعد از آن كسى با او مناظره نكرد . در سال 1953 م ، بعد از آنكه حافظ در مجلسى در كربلاىگامه‌شاه سخنرانى كرد ، از وى سبب شيعه شدنش را پرسيدم . وى گفت : من مخالف سرسخت مجلس ذكر مصيبت اهل بيت و دشمن شيعه بودم و اغلب به مردم مىگفتم كه به اين‌گونه مجالس نروند و مردم در جواب مىگفتند : محبّت اهل بيت كه حرام نيست . ما براى شنيدن وقايع كربلا و فضائل اهل بيت مىرويم نه براى گريه كردن . من تصميم گرفتم كه اين نياز سنّيان را خود فراهم كنم ، بنابراين در سخنرانيهاى جمعه و مجالس محرّم همين عمل را انجام دادم . با مطالعهء بيشتر در سخنرانيها قدرت بيان من بيشتر شد تا آنجا كه هيئت‌مديرهء مسجد و علماى اهل سنت گفتند كه من شيعه هستم . من با تأكيد گفتم كه در كتابهاى ما احاديث دربارهء فضائل اهل بيت آن قدر زياد است كه در فضائل صحابه نيست و در بعضى سخنرانيها تا آنجا پيش رفتم و گفتم كه در جنگ صفين هر دو گروه را برحق گفتن صحيح نيست و براى آن على مع الحق ، يا على انت منى ، به منزلهء هارون من موسى ، مثال آوردم . اگر در مقابل شمشير على ، حاكم شام قرار مىگرفت كشته مىشد و من نيز اگر با على عليه السّلام مىبودم و حاكم شام در مقابل من قرار مىگرفت او را به قتل مىرساندم . همين‌طور مانع شدن از زكات در آن زمان درست بود ، زيرا آنها وجوب زكات را انكار مىكردند . اين نوع سخنان باعث ناراحتى مردم شد و مطالعهء من دربارهء اين نوع مسايل زياد شد . حافظ در سرگودها دربارهء القاب حضرت على عليه السّلام سخنرانى كرد و براى هر لقب سندى از كتابها ارائه مىداد . اين سخنرانى اوضاع را بكلّى عوض كرد و حافظ به نوشهره آمد و در 31 دسامبر 1952 م از امامت مسجد استعفا داد و اعلان تشيع كرد . شيعه شدن حافظ تحوّل بزرگى بود ، نه در شهر بلكه تا نقاط دوردست سروصدا پيچيد و در مسجد ديوبندى هر پيشنمازى كه مىآمد و عليه حافظ صحبت مىكرد ، حافظ او را به مناظره دعوت مىكرد و پيشنماز به جرم عدم شركت در مناظره از مسجد اخراج مىشد . سرانجام ، پدر