برخاستم و گفتم : پدرم بفداى شما ، آيا از اهل مكه يا اهل مدينه مىباشيد ! ؟ گفتند : اى دختر حضرت محمّد ما اهل مكه و مدينه و اهل زمين نيستيم ، بلكه از حوريههاى بهشت ميباشيم كه خداى مهربان ما را براى زيارت تو فرستاده ، زيرا ما مشتاق تو هستيم .
من بيكى از ايشان كه گمان ميكردم از لحاظ سن بزرگتر بود گفتم : نام تو چيست ؟ گفت : مقدوده ، گفتم : براى چه به اين نام ناميده شدى ؟ گفت :
براى اينكه من از براى مقداد بن اسود كندى صحابهء رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله آفريده شدهام .
به دومى گفتم : نام تو چيست ؟ گفت : نام من ذره است ، گفتم : براى چه نام تو ذره است ، در صورتى كه به نظر من شريف ميباشى ؟ گفت : به جهت اينكه براى ابو ذر كه صحابهء رسول خدا است آفريده شدهام .
به سومى گفتم : نام تو چيست ؟ گفت : نامم سلمى مىباشد ، گفتم : چرا نام تو سلمى نهاده شده ؟ گفت : براى اينكه من براى سلمان دوست پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله و سلم خلق شدهام .
فاطمهء اطهر ميگويد : سپس آن حوريهها رطب كبود رنگى كه نظير نان قندى بزرگ و از برف سفيدتر و از مشك خوشبوتر بود به من دادند ، سپس زهراى اطهر آن رطب را نزد من آورد و فرمود : امشب با اين رطب افطار كن و فردا هستهء آن را نزد من بياور .
سلمان ميگويد : پس از گرفتن آن رطب بهر گروهى از اصحاب پيامبر خدا عبور ميكردم به من ميگفتند : آيا مشك و عنبر همراه دارى ! ؟ ميگفتم : آرى .
هنگامى كه وقت افطار رسيد و من با آن رطب افطار كردم هستهاى در آن نيافتم ، روز دوم بحضور دختر پيغمبر خدا رفتم و بوى گفتم : من بوسيلهء آن تحفهاى كه به من عطا كردى افطار نمودم ولى هستهاى در ميان آن نيافتم ! ؟ فرمود :
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 83
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٨٣