تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 74

مساهمون:

ص٧٤
محمّد صلى اللَّه عليه و آله را بپيامبرى و تو را بوصى بودن او گرامى داشته غير از گرسنگى چيزى مرا از جايگاهم بيرون ننموده ، من اهل و عيال خويشتن را گرسنه نهاده‌ام ، وقتى گريهء اهل خانه‌ام را شنيدم زمين مرا از جاى كند ، لذا در حالى كه مغموم و سر افكنده‌ام از خانهء خود خارج شده‌ام ، اين حال و روزگار من است كه ميبينى . هنگامى كه على عليه السّلام اين داستان را از مقداد شنيد چشمانش پر از اشك شد و بقدرى گريست كه اشك آن حضرت ريش مباركش را خيس كرد . سپس بمقداد فرمود : قسم به حق آن كسى كه تو قسم خوردى همان عاملى كه تو را از خانه‌ات خارج كرده مرا نيز خارج نموده ، من يك دينار قرض كرده‌ام ، ولى تو را بر خويشتن مقدم ميدارم . آنگاه آن بزرگوار پس از اينكه آن دينار را بمقداد عطا گرد متوجه مسجد حضرت محمّد صلى اللَّه عليه و آله گرديد و نماز ظهر و عصر و مغرب را بجاى آورد موقعى كه رسول خدا نماز مغرب را بجاى آورد نزد حضرت على كه در صف اول نماز بود آمد و بپاى خويشتن به آن حضرت اشاره نمود كه برخيز ، على عليه السّلام برخاست و بدنبال پيغمبر خدا آمد تا نزديكى از درهاى مسجد به آن حضرت پيوست . على سلام كرد و پيغمبر خدا جواب سلام وى را فرمود . آنگاه فرمود : يا على ! آيا غذائى دارى كه ما امشب مهمان تو باشيم ؟ على عليه السّلام سر مبارك خود را به زير انداخت و مكث كرد و چون از رسول خدا خجالت ميكشيد چيزى نميگفت ، زيرا از داستان دينارى كه قرض كرده بود و بمقداد عطا كرده بود آگاه بود ، خداى عليم بپيغمبر معظم خود وحى نموده بود كه امشب بايد شام مهمان على بن ابى طالب عليه السّلام باشى . هنگامى كه پيامبر عزيز اسلام با سكوت حضرت على مواجه شد فرمود : يا على ! يا بگو : نه ، تا من باز گردم يا بگو : آرى تا با تو بيايم ؟ گفت : يا رسول اللَّه ! چه كنم ، از روى تو خجالت ميكشم ، چه مانعى دارد ، بفرمائيد برويم .