تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
شو ، فرمود : من با اين شخصى كه همراه دارم داخل شوم ؟ فاطمه گفت : من مقنعه ندارم ، پيغمبر خدا فرمود : گوشهء لباس خود را مقنعه قرار بده ، وقتى فاطمه اين عمل را انجام داد رسول خدا فرمود : السلام عليكم ، فاطمه گفت : و عليكم السلام يا رسول اللَّه ! داخل شو ، فرمود : اجازه هست كه داخل شوم ؟ فاطمه گفت : آرى ، فرمود : با اين شخصى كه همراه دارم داخل شوم ؟ گفت : آرى . جابر ميگويد : پيغمبر اعظم داخل شد و من هم داخل شدم ، صورت مبارك فاطمه نظير شكم ملخ زرد شده بود ، رسول خدا به او فرمود : چرا صورت تو زرد شده ! ؟ گفت : از شدت گرسنگى . پيامبر خدا دعا كرد و گفت : اى خدائى كه گرسنگان را سير ميكنى ! فاطمه دختر محمّد را سير كن . جابر ميگويد : به خدا قسم كه خون در زير پوست صورت فاطمهء اطهر به نحوى جريان يافت كه صورتش قرمز و گلگون گرديد و بعد از آن روز گرسنه نشد . 54 - فرات بن ابراهيم از پيامبر اسلام روايت مىكند كه فرمود : موقعى كه روز قيامت فرا ميرسد منادى از وسط عرش ندا مىكند : اى گروه خلائق چشم خود را ببنديد تا دختر حبيب خدا متوجه قصر خود شود ، فاطمه در حالى بسوى قصر خويشتن ميرود كه دو چادر سبز بسر كرده باشد و تعداد هفتاد هزار ملك در اطراف آن بانو خواهند بود . هنگامى كه زهراء بر در قصر خود مىآيد ميبيند كه حسن ايستاده و حسين در حالى كه سر ندارد خوابيده است . به امام حسن ميگويد : اين كيست كه خوابيده ! ميگويد : برادرم حسين است كه امت پدرت او را كشته و سرش را بريده‌اند ، در همين موقع است كه از طرف خدا خطاب مىشود : اى دختر حبيب من ! من اين ظلم و ستمى را كه امت پدرت انجام داده‌اند از اين لحاظ به تو نشان دادم كه آن تسليت را كه براى تو ذخيره نموده‌ام به تو بنمايم