تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 70

مساهمون:

ص٧٠
براى چه ميخواهم ! ؟ راوى ميگويد : وقتى حضرت زهراء اين سخن را از اعرابى شنيد گردن‌بند خويشتن را كه فاطمه دختر حمزة بن عبد المطلب بعنوان هديه برايش آورده بود از گردن خود باز كرد و باعرابى عطا نمود و گفت : اين گردنبند را بگير و به فروش ، شايد . خداى مهربان بهتر از اين را به تو عطا فرمايد . اعرابى پس از اينكه آن گردنبند را گرفت متوجه مسجد پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله شد . پيغمبر خدا در ميان اصحاب نشسته بود . اعرابى گفت : يا رسول اللَّه ! اين گردن - بند را دخترت فاطمه به من عطا كرد و گفت : اين گردنبند را به فروش ، شايد خدا به تو مرحمتى بفرمايد . پيامبر اسلام صلى اللَّه عليه و آله پس از اينكه گريان شد فرمود : چگونه خدا به تو مرحمتى نفرمايد در صورتى كه فاطمه دختر حضرت محمّد بزرگترين دختران حضرت آدم اين گردنبند را به تو عطا كرده است ! عمار بن ياسر بر خاست و گفت : يا رسول اللَّه ! آيا اجازه ميفرمائى من اين گردنبند را بخرم ؟ فرمود : بخر . اگر ثقلين در خريدن اين گردنبند شركت كنند خدا آنان را به آتش عذاب نخواهد كرد . عمار گفت : اى اعرابى اين گردنبند را چند ميفروشى ؟ گفت : به يك شكم نان و گوشت و يك برد ( بضم باء ) يمانى كه عورت خود را بوسيلهء آن بپوشانم و با آن براى خدا نماز بخوانم و يك دينار كه مرا باهل و عيال برساند . عمار سهم غنيمت خيبر را كه رسول خدا بوى عطا كرده بود فروخته و چيزى از برايش نمانده بود گفت : مبلغ بيست دينار و دويست درهم هجريه و يك برد يمانى و شتر راهوار خودم را كه تو را به وطن برساند و يك شكم نان گندم و گوشت به تو مىدهم . اعرابى گفت : اى مرد ! تو چقدر باسخاوتى ! ! عمار او را برد و آنچه را كه وعده داده بود بوى پرداخت . وقتى اعرابى متوجه رسول خدا شد آن حضرت بوى فرمود : آيا سير شدى ؟
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 70 | العلامة المجلسي / محمد نجفى