تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 392

مساهمون:

ص٣٩٢
بزرگوار جواب وى را رد نمىكرد . هنگامى كه آن مرد ساكت شد امام حسن عليه السّلام به وى سلام كرد و خنديد و به او فرمود : گمان ميكنم غريب باشى : شايد امر بر تو مشتبه شده باشد ؟ اگر از ما رضايت بخواهى رضايت ميدهيم . اگر چيزى بخواهى به تو عطا خواهيم نمود ، اگر از ما راهنمائى بخواهى تو را هدايت مينمائيم ، اگر حاجتى داشته باشى روا ميكنيم ، اگر گرسنه باشى تو را غذا ميدهيم ، اگر برهنه باشى لباس به تو ميپوشانيم ، اگر محتاج باشى تو را بىنياز خواهيم كرد ، اگر رانده شده باشى تو را پناه ميدهيم ، چنانچه احتياجى داشته باشى بداد تو ميرسيم ، اگر اثاث مسافرت خود را به يارى و مهمان ما باشى تا موقعى كه بخواهى به روى براى تو بهتر است . زيرا ما مهمانخانه‌اى داريم ، مقامى وسيع داريم ، ثروت فراوانى داريم . موقعى كه آن مرد شامى اين سخنان را از امام حسن عليه السّلام شنيد گريان شد و گفت : شهادت مىدهم كه تو در روى زمين خليفهء خدائى ، خدا بهتر ميداند كه مقام رسالت را كجا قرار دهد ، تو و پدرت نزد من دشمنترين خلق خدا بوديد ، ولى اكنون تو نزد من محبوبترين خلق خدائى . آنگاه اثاث خود را برداشت و نزد امام حسن برد و مهمان آن بزرگوار بود تا آن موقعى كه حركت كرد و رفت و دوستى اين خاندان را از اعتقادات خويشتن قرار داد . 17 - نيز در همان كتاب از ابو اسحاق روايت مىكند كه گفت : يك روز مروان - ابن حكم سخنرانى نمود و به حضرت على بن ابى طالب عليه السّلام پرخاش كرد و ناسزا گفت امام حسن هم در آن مجلس حضور داشت . وقتى اين موضوع به گوش امام حسين رسيد متوجه مروان شد و به او فرمود : يا ابن الزرقاء ! ! يعنى اى پسر زن كبود چشم ! آيا جا دارد كه تو به على بن ابى طالب عليه السّلام ناسزا بگوئى ! ! آنگاه نزد امام حسن رفت و فرمود : تو ميشنوى كه مروان بپدرت