تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 391

مساهمون:

ص٣٩١
اين بوده كه مرا نزد قريش بخيل معرفى كنى ؟ بقدرى صبر كردى كه هر چه نزد ما بود تمام شد . آنگاه متوجه غلام خود شد و گفت : به قدر همهء آنچه كه بعموم مردم داديم به امام حسن بده ! يا ابا محمّد بدان كه من پسر هند ميباشم . امام حسن فرمود : من احتياجى به عطاى تو ندارم . من هم پسر فاطمه دختر پيغمبر خدا ميباشم . در كتاب كامل مبرد مينگارد : مروان بن حكم ( بفتح حاء و كاف ) گفت : من خواهان استر امام حسن ميباشم . ابن ابى عتيق به او گفت : اگر من آن استر را به تو برسانم تعداد سى حاجت برايم روا ميكنى ؟ گفت : آرى . گفت : هنگامى كه گروه قريش اجتماع و انجمن كردند من كرامتهاى قريش را شرح مىدهم ، ولى از نقل كرامتهاى امام حسن خوددارى مينمايم . آنگاه تو مرا ملامت و سرزنش كن ! هنگامى كه آن گروه اجتماع نمودند ابن ابو عتيق شروع نمود بنقل كرامتهاى قريش ، ولى از امام حسن چيزى نگفت . مروان به وى اعتراض كرد و گفت : پس چرا از كرامتهاى امام حسن نگفتى در صورتى كه كرامتهاى وى را احدى ندارد ! ؟ گفت : ما فعلا كرامت اشراف را شرح داديم . اگر كرامت انبياء را شرح ميداديم امام حسن را بر همه مقدم ميداشتيم . موقعى كه امام خارج شد كه سوار شود ابن ابو عتيق بدنبال آن حضرت آمد امام حسن در حالى كه لبخند ميزد به وى فرمود : حاجتى دارى ؟ گفت : آرى ، دوست دارم سوار اين استر شوم . امام عليه السّلام فورا پياده شد و استر را به او بخشيد و فرمود : حقا كه هر گاه با شخص كريم خدعه كنى او خواهد پذيرفت . نيز مبرد و ابن عائشه روايت كرده‌اند كه مردى از اهل شام با امام حسن كه سوار بود مصادف شد ، آن شخص شروع به لعن امام حسن نمود . ولى آن