تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 345

مساهمون:

ص٣٤٥
ابو درداء گفت : يا رسول اللَّه ! اجازه بده من ايشان را بياورم . فرمود : اى ابو درداء بگذار اشك چشم حسنين را خشك كنم . قسم به حق آن كسى كه مرا به پيغمبرى فرستاد اگر يك قطره از اشك ايشان روى زمين بريزد گرسنگى تا روز قيامت در ميان امت من خواهد بود . سپس پيامبر خدا حسنين را در حالى كه خود آن حضرت و ايشان گريان بودند برداشت و حركت كردند . پس از اين جريان جبرئيل نازل شد و گفت : السلام عليك يا محمّد ! خدا تو را سلام مىرساند و ميفرمايد : اين جزع و فزع براى چيست ! ؟ پيغمبر خدا فرمود : جبرئيل گريهء من به علت جزع و فزع نيست . بلكه براى ذلت دنيوى است . جبرئيل گفت : خدا ميفرمايد : آيا دوست دارى كه كوه احد را براى تو طلا كنم و از جلال و مقامى كه نزد من دارى چيزى كم و كسر نشود ؟ فرمود : نه . گفت : چرا ؟ فرمود : براى اينكه خداى عليم دنيا را دوست ندارد . اگر خدا دنيا را دوست ميداشت آن را براى شخص كافر تكميل نميكرد . جبرئيل گفت : يا محمّد ! آن كاسه را كه در گوشهء خانه است بخواه ، وقتى رسول خدا آن كاسه را خواست و آن را آوردند ديدند مملو از تريد و گوشت فراوانى است . جبرئيل گفت : يا محمّد ! خودت از اين غذا بخور و به اين دو فرزند و اهل بيت خويشتن هم بده . همه از آن غذا خوردند و سير شدند . آنگاه آن غذا را نزد من فرستاد ، همه خوردند و سير شدند و آن غذا همچنان به حال خود بود . راوى ميگويد : من كاسه‌اى پر بركت‌تر از آن كاسه نديدم . سپس آن كاسه بالا رفت . پيغمبر اعظم فرمود : قسم به حق آن خدائى كه مرا بر حق به پيامبرى مبعوث نمود اگر اين كاسه ميماند فقراء امتم آن را تا روز قيامت دست بدست ميگردانيدند . 73 - مؤلف گويد . در كتب بعضى از شيعيان يافتم كه صحابه گفتند :
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 345 | العلامة المجلسي / محمد نجفى