تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 343

مساهمون:

ص٣٤٣
حسن و نصف ديگرش را به امام حسين عطا كرد . من به آن دو نصف نظر ميكردم و دوست داشتم كه از آنها بخورم . ولى پيغمبر عاليمقام اسلام فرمود : اى سلمان ! اين غذاى بهشتى است ، كسى تا از حساب فراغت حاصل نكند نميتواند از آن بخورد . نيز از سلمان روايت مىكند كه گفت : روز بلند شده بود . ما در اطراف پيغمبر بزرگوار اسلام بوديم كه ام ايمن آمد و گفت : يا رسول اللَّه ! حسن و حسين مفقود شده‌اند . پيامبر خدا فرمود : به جستجوى دو فرزندم بپردازيد . هر مردى به طرفى رفت و من هم متوجه رسول خدا شدم تا اينكه آن حضرت به دامنهء كوه رفت . ناگاه ديديم امام حسن و امام حسين دست به گردن يك ديگر نموده و خوابيده‌اند و يك مار بر سر دم خويش ايستاده است و چيزى شبيه به آتش از دهانش خارج مىشود . رسول خدا صلى اللَّه عليه و آله و سلم بسوى آن مار شتافت . آن مار متوجه پيغمبر خدا و مشغول سخنرانى شد ، آنگاه خزيد و داخل سوراخ گرديد . سپس پيامبر خدا آمد و حضرت حسنين را از يك ديگر جدا نمود و دست به صورت مباركشان كشيد و فرمود : پدر و مادرم بفداى شما باد ! چقدر شما نزد خدا عزيز و گرامى هستيد ! ؟ رسول خدا پس از اين جريان يكى از ايشان را روى شانهء راست و ديگرى را روى شانهء چپ خود جاى داد . من گفتم : خوشا به حال شما ! شتر شما خوب شترى است ! پيغمبر خدا صلى اللَّه عليه و آله فرمود : ايشان هم خوب سوارانى ميباشند و پدرشان از ايشان بهتر است . روايت شده كه امام حسن و امام حسين عليهما السّلام در خط نوشتن مسابقه نهادند امام حسن به امام حسين گفت : خط من از خط تو نيكوتر است . امام حسين گفت : نه ، بلكه خط من بهتر است . به فاطمهء اطهر گفتند : تو در بارهء اين موضوع قضاوت كن ! چون حضرت زهراء دوست نداشت كه يكى از ايشان رنجيده شود ، لذا فرمود : از پدرتان بپرسيد ، وقتى از حضرت امير پرسيدند او نيز نخواست يكى از ايشان رنجيده
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 343 | العلامة المجلسي / محمد نجفى