كرد . او دست راست خود را بلند كرد كه به صورت حسين بزند ، ناگاه خداى توانا دست وى را تا شانهاش خشك نمود . تصميم گرفت كه با دست چپ حسين را بزند ، ولى خداى توانا همان عمل را با وى انجام داد . او حضرت حسنين را به حق پدر و جدشان قسم داد كه از خدا بخواهند تا وى را شفا دهد .
امام حسين دعا كرد و گفت : پروردگارا ! او را شفا بده و اين موضوع را برايش عبرت و حجت قرار بده ! او در جلو ايشان به راه افتاد تا نزد حضرت امير آمدند . آن مرد با على عليه السّلام مشغول خصومت شد و گفت : حسنين را كجا فرستاده بودى كه براى تو خبر بياورند ، و اين داستان چند روز بعد از جريان سقيفه رخ داد .
حضرت امير فرمود : ايشان به منظور قضاء حاجت خارج شدند . مردى از ايشان لباس على عليه السّلام را به نحوى گرفت كه پاره شد . امام حسين به آن مرد فرمود :
خدا تو را از دنيا خارج نكند تا اينكه نسبت به اهل و فرزندانت مبتلى به مرض ديوثى شوى .
سپس آن مرد دختر خود را براى زنا تحويل يكنفر از اهل عراق داد .
موقعى كه حضرت حسنين عليهما السّلام بسوى منزل خويش مراجعت نمودند امام حسن به امام حسين فرمود : از جدم رسول خدا شنيدم ميفرمود :
مثل شما مثل حضرت يونس است كه خدا او را از شكم ماهى خارج كرد و روى زمين آورد ، آنگاه درختى از كدو بالاى سرش آفريد و چشمهء آبى نزد پايش جارى نمود ، حضرت يونس از درخت كدو مىخورد و از آن چشمه آب مىآشاميد .
از جدم شنيدم ميفرمود : آن چشمه براى شما است ، شما از آن درخت كدو بىنياز ميباشيد .
خداى سبحان ( در سورهء : صافات ، آيهء 147 ) راجع به حضرت يونس ميفرمايد :
ما يونس را بجانب صد هزار نفر يا بيشتر فرستاديم . آنان به يونس ايمان
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 304
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٣٠٤