تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
و بر پشت مبارك آن حضرت سوار ميشد وقتى رسول خدا سر از سجده بر ميداشت يك دست خود را به پشت حسن و دست ديگرش را روى زانوى مبارك خود مينهاد تا اينكه نماز را به اين كيفيت تمام ميكرد ؟ گفتند : آرى ما اين موضوع را كاملا ميدانيم . آنگاه حضرت امير فرمود : شما و اهل مدينه عموما قبول داريد كه فرزندم حسن بجانب پيامبر معظم اسلام ميشتافت و پس از اينكه بر گردن مقدس آن حضرت سوار ميشد پاهاى خود را به نحوى بر سينهء مبارك آن بزرگوار آويزان مينمود كه برق خلخالهاى حسن از انتهاى مسجد مشاهده ميشد ، و حسن همچنان در آغوش رسول خدا بود تا آن حضرت از خواندن خطبه و سخنرانى فراغت حاصل مينمود ؟ موقعى كه آن كودك ديگرى را بجاى جد خود بر فراز منبر ببيند طبيعى است كه ناراحت مىشود و اين منظره برايش ناگوار خواهد شد . به خدا قسم من اين مطلبى را كه شما ميگوئيد به وى تعليم ندادم و او را مأمور ننمودم . اما فاطمهء اطهر : فاطمه همان زنى بود كه ( بشما اجازهء عيادت نداد ) و من براى شما از او اجازه گرفتم و شما سخنانى را كه وى با شما گفت ديديد و شنيديد به خدا قسم فاطمهء زهراء خودش به من وصيت كرد كه شما در تشييع جنازه‌اش حاضر نشويد و نماز بر جسدش نخوانيد . من هم شخصى نبودم با وصيتى كه او در بارهء شما كرده بود مخالفت نمايم . دومى به حضرت امير گفت : اين همهمه‌ها را از خود دور كن ! من ميروم قبر فاطمهء زهرا را ميشكافم و بر بدنش نماز ميخوانم . حضرت على عليه السّلام به وى فرمود : به خدا قسم اگر بدنبال يك چنين منظورى به روى به آن نميرسى تا اينكه چشمانت از كاسه خارج شوند ! زيرا من قبل از اينكه تو به اين منظور برسى جز با شمشير با تو معامله‌اى نخواهم كرد ! ! سپس بين حضرت امير و دومى سخنانى زشت رد و بدل شد و على عليه السّلام تصميم