آن حضرت آمد و سلام كرد . رسول خدا به وى فرمود : چه حاجتى دارى ؟ گفت :
براى خواستگارى فاطمهء زهراء آمدهام .
پيامبر خدا فرمود : مرحبا ! خوش آمدى ! و چيز ديگرى نفرمود .
موقعى كه حضرت على نزد آن گروه كه در انتظارش بودند آمد به وى گفتند :
چه خبر ؟ فرمود : نميدانم ، فقط آن حضرت به من فرمود : مرحبا ، خوش آمدى .
گفتند : همين كه آن بزرگوار به تو فرموده : مرحبا ، خوش آمدى براى تو كافى خواهد بود .
پس از اين جريان فرمود : يا على ! عروسى وليمه لازم دارد . سعد گفت :
من يك گوسفند دارم ، گروهى از انصار هم مقدارى ذرت دارند . وقتى شب عروسى فرا رسيد رسول اكرم به حضرت امير فرمود : عملى انجام مده تا آن موقعى كه مرا ملاقات نمائى .
سپس پيغمبر اكرم آب خواست و پس از اينكه وضو گرفت آن آب را به حضرت امير پاشيد و فرمود :
بار خدايا ! اين ازدواج را براى على و زهراء و دو فرزندانش مبارك بگردان و . . .
نيز از اسماء بنت عميس روايت مىكند كه گفت : موقعى كه وفات حضرت خديجهء كبرا نزديك شد گريه كرد . من به وى گفتم : چرا گريه ميكنى ، در صورتى كه تو بزرگترين زنان جهانيان و زوجهء پيغمبر اسلام ميباشى كه به زبان مباركش بشارت بهشت را به تو داده ! ؟
فرمود : براى مردن نميگريم . بلكه گريهام از براى اين است كه دختر در شب عروسى زنى را لازم دارد تا امور محرمانهء ويرا انجام دهد . و بخواستههاى او رسيدگى كند . ولى فاطمهء زهراء دختر بچه است . ميترسم در شب عروسى دخترم فاطمه كسى نباشد كه بداد او برسد .
من گفتم : اى بانوى من ! من اين تعهد را مىدهم كه اگر تا آن موقع زنده باشم بجاى تو براى فاطمهء اطهر انجام وظيفه نمايم .
بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 158
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٥٨