تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 158

مساهمون:

ص١٥٨
آن حضرت آمد و سلام كرد . رسول خدا به وى فرمود : چه حاجتى دارى ؟ گفت : براى خواستگارى فاطمهء زهراء آمده‌ام . پيامبر خدا فرمود : مرحبا ! خوش آمدى ! و چيز ديگرى نفرمود . موقعى كه حضرت على نزد آن گروه كه در انتظارش بودند آمد به وى گفتند : چه خبر ؟ فرمود : نميدانم ، فقط آن حضرت به من فرمود : مرحبا ، خوش آمدى . گفتند : همين كه آن بزرگوار به تو فرموده : مرحبا ، خوش آمدى براى تو كافى خواهد بود . پس از اين جريان فرمود : يا على ! عروسى وليمه لازم دارد . سعد گفت : من يك گوسفند دارم ، گروهى از انصار هم مقدارى ذرت دارند . وقتى شب عروسى فرا رسيد رسول اكرم به حضرت امير فرمود : عملى انجام مده تا آن موقعى كه مرا ملاقات نمائى . سپس پيغمبر اكرم آب خواست و پس از اينكه وضو گرفت آن آب را به حضرت امير پاشيد و فرمود : بار خدايا ! اين ازدواج را براى على و زهراء و دو فرزندانش مبارك بگردان و . . . نيز از اسماء بنت عميس روايت مىكند كه گفت : موقعى كه وفات حضرت خديجهء كبرا نزديك شد گريه كرد . من به وى گفتم : چرا گريه ميكنى ، در صورتى كه تو بزرگترين زنان جهانيان و زوجهء پيغمبر اسلام ميباشى كه به زبان مباركش بشارت بهشت را به تو داده ! ؟ فرمود : براى مردن نميگريم . بلكه گريه‌ام از براى اين است كه دختر در شب عروسى زنى را لازم دارد تا امور محرمانهء ويرا انجام دهد . و بخواسته‌هاى او رسيدگى كند . ولى فاطمهء زهراء دختر بچه است . ميترسم در شب عروسى دخترم فاطمه كسى نباشد كه بداد او برسد . من گفتم : اى بانوى من ! من اين تعهد را مىدهم كه اگر تا آن موقع زنده باشم بجاى تو براى فاطمهء اطهر انجام وظيفه نمايم .