تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 146

مساهمون:

ص١٤٦
بزهراء بىميل نيست . ولى تنها چيزى كه مانع من است تهيدستى مىباشد . ابو بكر گفت : يا على ! اين سخن را مگوى ، زيرا دنيا و آنچه كه در آن است به نظر خدا و رسول ناچيز مىباشد . على عليه السّلام پس از اين جريان شتر خود را باز نمود و آن را به منزل برد و بست . آنگاه نعلين‌هاى خود را پوشيد و متوجه پيغمبر معظم اسلام صلى اللَّه عليه و آله شد . رسول خدا آن موقع در خانهء زوجه‌اش ام سلمهء مخزومى بود . وقتى على دق الباب نمود ام سلمه گفت : كيست كه دق الباب مىكند ؟ پيامبر اكرم قبل از اينكه حضرت على بگويد منم فرمود : برخيز در را باز كن و به وى بگو : وارد شود . وى مردى است كه خدا و رسول او را دوست دارند و او هم خدا و رسول را دوست دارد . ام سلمه گفت : پدر و مادرم بفداى تو يا رسول اللَّه ! اين كيست كه تو هنوز او را نديده‌اى و اين چنين در باره‌اش ميفرمائى ؟ فرمود : اى ام سلمه ! آرام باش ! اين مردى نيست كه سفيه باشد و به زودى عصبانى شود . وى برادر و پسر عمو و محبوبترين مردم است نزد من . ام سلمه ميگويد : من با سرعتى براى باز كردن در رفتم كه پايم بدامنم پيچيد و نزديك بود بسر در آيم . موقعى كه در را گشودم با على بن ابى طالب مواجه شدم . آن حضرت وارد خانه نشد تا موقعى كه يقين پيدا كرد : من بجايگاه خود بازگشتم آنگاه داخل شد و برسول خدا گفت : السلام عليك يا رسول اللَّه و رحمت اللَّه و بركاته پيغمبر خدا در جوابش فرمود : و عليك السلام يا ابا الحسن ، بنشين . على عليه السّلام در حضور پيغمبر معظم اسلام نشست و همچنان به زمين نگاه ميكرد گويا : حاجتى داشت ، ولى از اظهار آن خجالت ميكشيد ، لذا سر مبارك خود را به زير افكنده و سخنى نميگفت . پيامبر اعظم اسلام گويا : از قلب على آگاه بود ، لذا به وى فرمود : يا ابا الحسن ! من اين طور گمان ميكنم كه حاجتى داشته باشى ، چه مانعى دارد ، حاجت قلبى خود را بگو ، زيرا حاجت تو نزد من روا خواهد شد ، على عليه السّلام گفت : پدر و مادرم بفدايت يا رسول اللَّه ! تو ميدانى كه خودت مرا