تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 43 ) ( زندگانى حضرت فاطمه س ) ( فارسى ) — صفحة 120

مساهمون:

ص١٢٠
عروسى خود دعوت كن ، من وارد مسجد كه مملو بود از صحابه شدم ، خجالت كشيدم كه گروهى را دعوت كنم و گروهى را دعوت ننمايم ، لذا بالاى بلندى كه در آنجا بود رفتم و ندا در دادم : بيائيد و از وليمه يعنى سور عروسى فاطمه بهره‌مند شويد ، مردم با آن كثرتى كه داشتند آمدند ، من از كثرت جمعيت و كمبود غذا خجالت ميكشيدم ، وقتى پيغمبر از خجلت من آگاه شد فرمود : يا على ! من دعا ميكنم كه خدا بغذاى شما بركت دهد . على عليه السّلام ميفرمايد : آن گروه كه بيشتر از چهار هزار نفر بودند تا آخرين نفر از غذا و آب خوردند و آشاميدند تا همه سير شدند و از غذاى چيزى كم نشد آنان براى من دعاى خير و بركت نمودند . بعدا پيغمبر اعظم اسلام دستور فرمود : كاسه‌هائى را پر از غذا نمودند و آنها را براى زنان خويشتن عطا كرد . سپس آن بزرگوار يك كاسه پر از غذا نمود و فرمود : اين براى فاطمه و شوهرش باشد . هنگامى كه آفتاب نزديك بغروب رسيد حضرت رسول به ام سلمه فرمود : فاطمهء زهراء را بياور ، ام سلمه رفت و حضرت زهراء را در حالى آورد كه پر لباسهايش به زمين كشيده ميشد ، و از روى پدر بزرگوارش بقدرى عرق خجلت ميريخت كه به زمين خورد . پيامبر خدا به او فرمود : خدا تو را در دنيا و آخرت از زمين خوردن نگاهدارد موقعى كه فاطمهء اطهر در مقابل پدر خود رسيد رسول خدا نقاب را از صورت آن بانو برداشت تا حضرت على صورت آن شفيعهء روز جزا را ديد . سپس حضرت محمّد صلى اللَّه عليه و آله دست فاطمهء عزيز را گرفت و در ميان دست امير المؤمنين نهاد و فرمود : يا على ! خدا قدم اين دختر پيغمبر را براى تو مبارك كند ! يا على ! فاطمه خوب زوجه‌اى است ، اى فاطمه ! على خوب شوهرى است ، متوجه منزل شويد و عملى