مرتبهء من خواهى بود . ميثم بر رئيس قبيلهاش مىگذشت و مىگفت : فلانى ! گويا تو را مىبينم كه زنا زاده و فرزند زنا زادهء بنىاميّه ، احضارت مىكند و مرا از تو مىخواهد . تو مىگويى : او در مكّه است . مىگويد : نمىدانم چه مىگويى ، تو بايد او را بياورى و تو به سوى قادسيه « 1 » خارج شده و مدّتى آن جا مىمانى . وقتى من بر تو وارد شدم ، مرا پيش او مىبرى و مرا بر در خانهء عمرو بن حريث ، « 2 » به قتل مىرسانى . چون سه روز گذشت ، از بينى من خون تازه بيرون مىآيد .
فرزند ميثم مىگويد : ميثم ، در شوره زار ، از كنارِ درخت خرمايى مىگذشت .
با دست به آن مىزد و مىگفت : اى نخل ! تو فقط براى من تغذيه مىشوى و به عمرو بن حريث مىگفت : وقتى همسايه ات شدم ، با من خوش رفتار باش . عمرو كه گمان مىكرد او ، خانه يا زمينى براى خود در كنار زمين او مىخرد ، در جواب مىگفت : همين كار را خواهم كرد .
عاقبت عبيداللّه بن زيادِ « 3 » ستمگر ، به دنبال رئيس قبيله ميثم فرستاد و ميثم را از او خواست . او به عبيداللّه خبر داد كه ميثم در مكّه است . عبيداللّه گفت :
اگر او را پيش من نياورى ، يقيناً تو را خواهم كشت و براى تحويل ميثم وقتى را تعيين كرد . رئيس قبيله به سوى قادسيه بيرون رفت و منتظر ميثم
هامش
( 1 ) . مكانى كه در آن ، حادثهء قادسيه بين مسلمانان و ايرانىها ، در سال 16 هجرى در زمان عمرخطاب اتفاق افتاد . فاصلهء آن تا كوفه پانزده فرسخ است . ( معجم البلدان ، ج 4 ، ص 291 )
( 2 ) . عمرو بن حريث ، فردى منافق و خبيث بود كه على عليه السلام را ساحر و كاهن مىدانست . او پيشابن زياد ، از ميثم رحمه الله بدگويى و از او به عنوان كذّاب و دوستدار كذّاب ، ياد كرد . ( سفينة البحار ، ج 2 ، ص 260 )
( 3 ) . عبيداللّه بن زياد ، فرزند مرجانه ( زانيهء مشهور ) است و نقش او ، در ماجراى كربلا و اعمالقبيح و جناياتش آشكار و مشهور است . وى به دست ابراهيم بن اشتر كشته شد . او سرش را جدا كرد و به سوى مختار فرستاد . ( سفينة البحار ، ج 1 ، ص 580 )