او را بكند . در همان حال كه سلاخ به پوست كندن او مشغول بود آن پسر حرف مىزد و آواز مىخواند و ابدا اظهار درد و رنج نمىكرد ، همين كه سلاخ به ناف او رسيد و آن را بريد پسرك خاموش گشت .
[ داستان شمارهء ] : 124
هم او مىگفت : در جزاير وقواق مرغى است با بال و پر الوان به رنگ سرخ ، سفيد ، سبز و كبود مانند سبزهقبا و به اندازهء كبوتران بزرگ كه او را سمندل مىنامند . اين مرغ داخل آتش مىشود و نمىسوزد ، چندين روز مىتواند بدون خوراك زيست كند در اين مدت فقط خاك مىخورد ، مدتى را كه روى تخم مىخوابد آب نمىآشامد تا تخمها باز شوند ، چون جوجهها از تخم بيرون آمدند چندين روز آنها را ترك مىكند و نزديكشان نمىرود مگس و پشه جوجهها را احاطه مىكنند ، همين كه جوجهها پر درآوردند و قادر به راه رفتن شدند مادرشان مىآيد و به آنها دانه مىدهد .
[ داستان شمارهء ] : 125
از او شنيدم كه در يكى از جزاير وقواق يك نوع حيوانى است شبيه به خرگوش كه جنسيت خود را تغيير مىدهد ، جنس نر آن گاهى ماده مىشود و زمانى نر و همچنين است مادهء آن . گويندهء اين حكايت - از قول يكنفر هندى - نقل اين مطلب را به اهالى سرنديب نسبت مىداد . من نمىدانم در اين باب چه مىتوان گفت ! همچنين مىگويند خرگوشها نيز همين حالت را دارند اما به عقيدهء من باوركردنى نيست . خدا مىداند .