مرد هندى به كنار خليج نشست و كلماتى ادا كرد سپس به رفيق خود گفت حال اگر بخواهى مىتوانى در آب داخل شوى بدون آنكه نهنگها به تو صدمه رسانند و يا كسى ديگر را حاضر كن كه به آب داخل شود و يا آنكه من خود داخل آب مىشوم ، رفيق گفت خودت داخل شو ، آن مرد بىدرنگ داخل آب شد پس از او رفيقش و همچنين آن ديگرى داخل آب شدند و نهنگها اطراف آنها جمع گشتند ولى هيچگونه آزارى نرسانيدند . چون آن سه تن از آب بيرون آمدند مرد هندى گفت : حال مىخواهى نهنگها را از افسون آزاد سازم ؟ گفت چنان كن ، آنگاه سگى را به آب افكندند در حال نهنگها آن را ربوده و قطعهقطعه ساختند .
اين خبر به شاه رسيد مرد هندى را احضار كرد و به او گفت تو مىتوانى چنين و چنان كنى ؟ گفت : بلى . شاه به جانب خليج روان شد و دستور داد دو نفر از محكومين به قتل را حاضر ساختند و به مرد هندى گفت حال افسون كن ، مرد به خليج افسون دميد آنگاه يكى از محكومين را به آب انداختند نهنگها اطراف او جمع شدند اما هيچ گزندى به او نرسانيدند . سپس گفت آنها را آزاد كن ! چون چنين كرد نهنگها محكوم را گرفته از هم دريدند . شاه چون چنين ديد مرد هندى را تحسين كرد و به او انعام و خلعت بخشيد و جايزه ديگرى نيز به او وعده داد .
روز ديگر به آن مرد گفت : ميل دارم امروز هم كار ديروز خود را تكرار كنى سپس يكى از غلامان چالاك خود را كه در چابكى نظير نداشت نزد خود خواند و گفت هروقت اشاره كردم بىدرنگ گردن اين مرد هندى را به يك ضربت از تن جدا مىسازى ، آنگاه به جانب خليج رفت ، مرد افسونگر به خليج افسون دميد چون محكوم ديگرى را به آب افكندند نهنگان گرد او را گرفته اما به او نزديك نشدند . براى اطمينان
عجائب الهند بره وبحره ( عجايب هند ) ( فارسى ) — صفحة 128
مساهمون: بزرگ بن شهريار الرامهرمزي
ص١٢٨